ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۳۴]
زندگی نامه
با سلام


پروين اعتصامي که نام اصلي او "رخشنده " است در بيست و پنجم اسفند 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد ، در کودکي با خانواده اش به تهران آمد . پدرش که مردي بزرگ بود در زندگي او نقش مهمي داشت ، و هنگاميکه متوجه استعداد دخترش شد ، به پروين در زمينه سرايش شعر کمک کرد.

" پدر پروين"

يوسف اعتصامي معروف به اعتصام الملک از نويسندگان و دانشمندان بنام ايران بود. وي اولين "چاپخانه" را در تبريز بنا کرد ، مدتي هم نماينده ي مجلس بود.

اعتصام الملک مدير مجله بنام "بهار" بود که اولين اشعار پروين در همين مجله منتشر شد ، ثمره ازدواج اعتصام الملک ، چهار پسر و يک دختر است.

"مادر پروين"

مادرش اختر اعتصامي نام داشت . او بانويي مدبر ، صبور ، خانه دار و عفيف بود ، وي در پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه فراواني نشان مي داد.

"شروع تحصيلات و سرودن شعر"

پروين از کودکي با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وي مطالب علمي و فرهنگي به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان درمي يافت در يازده سالگي به ديوان اشعار فردوسي ، نظامي ، مولوي ، ناصرخسرو ، منوچهري ، انوري ، فرخي که همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند ، آشنا بود و از همان کودکي پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي يادگيري آن با او تمرين مي کرد.

گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن ، شعر ديگري بسرايد يا وزن آن را تغيير دهد ، و يا قافيه هاي نو برايش پيدا کند ، همين تمرين ها و تلاشها زمينه اي شد که با ترتيب قرارگيري کلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بياندوزد.

هر کس کمي با دنياي شعر و شاعري آشنا باشد ، با خواندن اين بيت ها به توانائي او در آن سن و سال پي مي برد برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران نوجواني ، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد ، شعر " اي مرغک " او در 12 سالگي سروده شده است:

اي مُرغک خُرد ، ز آشيانه

پرواز کن و پريدن آموز

تا کي حرکات کودکانه؟

در باغ و چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي ؟ رميدن آموز

منديش که دام هست يا نه

بر مردم چشم ، ديدن آموز

شو روز به فکر آب و دانه

هنگام شب آرميدن آموز

با خواندن اين اشعار مي توان دختر دوازده ساله اي را مجسم کرد که اسباب بازي اش " کتاب" است ؛ دختري که از همان نوجواني هر روز در دستان کوچکش ، ديوان قطوري از شاعري کهن ديده مي شود ، که اشعار آن را مي خواند و در سينه نگه مي دارد.

شعر " گوهر و سنگ " را نيز در 12 سالگي سروده است.

شاعران و دانشمنداني مانند استاد علي اکبر دهخدا ، ملک الشعراي بهار ، عباس اقبال آشتياني ، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند ، و بعضي از آنها در يکي از روزهاي هفته در خانه او جمع مي شدند ، و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو مي کردند. هر بار که پروين شعري مي خواند ، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او را تشويق مي کردند.

" ادامه تحصيلات"


پروين ، در 18 سالگي ، فارغ التحصيل شد ، او در تمام دوران تحصيلي ، يکي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه ، معلومات زيادي داشت ، او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعي مي کرد ، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا کند. مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بود که مي توانست کتابها و داستانهاي مختلفي را به زبان اصلي ( انگليسي ) بخواند . مهارت او در اين زبان به حدي رسيد که 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس کرد.

"سخنراني در جشن فارغ التحصيلي"

در خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم کلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني خود از وضع نامناسب اجتماعي ، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني ، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان ، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.

پروين در قسمتهاي از اعلاميه "زن و تاريخ" گفته است:

« داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است ، تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده معروف مستفيذ نمايد. »

و درباره راه چاره اش گفته است :

« پيداست براي مرمت خرابي هاي گذشته ، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده ، مشکلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور کرده ، تند و چالاک اين پرتگاه را عبور کند. »

"اخلاق پروين"

يکي از دوستان پروين که سال ها با او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :

« پروين ، پاک طينت ، پاک عقيده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان خود مهربان ، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. کمتر حرف مي زد و بيشتر فکر مي کرد ، در معاشرت ، سادگي و متانت را از دست نمي داد . هيچ وقت از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.»

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۳۴]
همه اين صفات باعث شده بود که او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد.

مهمتر از همه اين ها ، نکته اي است که از ميان اشعارش فهميده مي شود . پروين ، با آن همه شعري که سروده ، در ديواني با پنج هزار بيت ، فقط يک يا دو جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و اخلاق شايسته اوست.

"نخستين چاپ ديوان اشعار"

پيش از ازدواج ، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين کار را با توجه به اوضاع و فرهنگ آن روزگار ، درست نمي دانست. او فکر مي کرد که ديگران ممکن است چاپ شدن اشعار يک دوشيزه را ، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند!

اما پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش ، به اين کار رضايت داد. نخستين مجموعه شعر پروين ، حاوي اشعاري بود که او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و بيش از صد و پنجاه قصيده ، قطعه ، غزل و مثنوي را شامل مي شد.

مردم استقبال فراواني از اشعار او کردند ، به گونه اي که ديوان او در مدتي کوتاه پس از چاپ ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي کردند که آنها را يک زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزويني ، هر کدام مقاله هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.

" کتابداري"


پروين مدتي کتابدار کتابخانه دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم کنوني) بود . کتابداري ساکت و محجوب که بسياري از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمي دانستند او همان شاعر بزرگ است . پس از چاپ ديوانش وزارت فرهنگ نيز از او تقدير کرد.

" دعوت دربار و مدال درجه سه"

معمولا رسم است که دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص ، مورد ستايش و احترام قرار مي دهد . در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر ، مدالي را که نشانه سپاس ، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است ، به او اهدا مي کند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي اهدا کرد ولي او اين مدال را قبول نکرد.

گفته شده که حتي پيشنهاد رضا خان را که از او براي ورود به دربار و تدريس به ملکه و وليعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذيرفت ، روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود که به خود اجازه نمي داد در چنين مکان هايي حاضر شود . او ترجيح مي داد در تنهايي و سکوت شخصي اش به مطالعه بپردازد.

او که در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه مي تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟

او که انساني آماده ، داراي شعوري خلاق و همواره درگير در مسائل اجتماعي بود به اين نشان ها و دعوت ها فريفته نمي شد.

در اين جا يکي از اشعار پروين در مذمت اغنياي ستمگر را مي خوانيد :

برزگري پند به فرزند داد، کاي پسر

اين پيشه پس از من تو راست

مدت ما جمله به محنت گذشت

نوبت خون خوردن و رنج شماست

….

هر چه کني نخست همان بدروي

کار بد و نيک ، چو کوه و صداست

….

گفت چنين ، کاي پدر نيک راي

صاعقه ي ما ستم اغنياست

پيشه آنان ، همه آرام و خواب

قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست

ما فقرا ، از همه بيگانه ايم

مرد غني ، با همه کس آشناست

خوابگه آن را که سمور و خزست

کي غم سرماي زمستان ماست

تيره دلان را چه غم از تيرگيست

بي خبران را چه خبر از خداست

" دوران بيماري و مرگ پروين"

پروين اعتصامي ، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زماني که برادرش – ابوالفتح اعتصامي - ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي کرد ، ناگهان در روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشک معالج او ، بيماري اش را حصبه تشخيص داده بود ، اما در مداواي او کوتاهي کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد.

نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشک خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي کالسکه آماده اي به در خانه اش فرستادند ، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست .

پيکر پاک او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و کنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت معصومه (س) به خاک سپردند . پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند که معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود . اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند ، آنچنانکه ياد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است . گزيده اي از اين شعر در ذيل آمده است :

اين که خاک سيهش بالين است اختر چرخ ادب پروين است

گر چه جز تلخي از ايام نديد هر چه خواهي سخنش شيرين است

صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و ياسين است

آدمي هر چه توانگر باشد چون بدين نقطه رسد مسکين است

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۳۴]
زنده یاد پروین اعتصامی

روحش شاد

به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی

ببین ز جور تو، ما را چه زخمها به تن است

همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست

هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است

بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست

برو بگوی بدرزی که رهنمای من است

وگر نه، بی‌سبب از دست من چه مینالی

ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است

اگر به خار و خسی فتنه‌ای رسد در دشت

گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است

ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل

خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است

چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی

چه وصله‌ها که ز من بر لحاف پیرزن است

بدان هوس که تن این و آن بیارایم

مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است

ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار

چرا که عادت من، با زمانه ساختن است

شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی

بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است

همیشه دوختنم کار و خویش عریانم

بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است

یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد

جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است

بباید آنکه شود بزم زندگی روشن

نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است

هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد

عبث در آرزوی همنشینی بدن است

میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست

فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است

هزار نکته ز باران و برف میگوید

شکوفه‌ای که به فصل بهار، در چمن است

هم از تحمل گرما و قرنها سختی است

اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است


:: موضوعات مرتبط: پروین اعتصامی

نویسنده : جیحون تاریخ : جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ نظر دهید
کار ایام ، جز شکستن نیست
زنده یاد پروین اعتصامی

کودکی کوزه‌ای شکست و گریست که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم ، اوستاد اگر پرسد کوزهٔ آب ازوست، از من نیست

زین شکسته شدن، دلم بشکست کار ایام ، جز شکستن نیست

چه کنم ، گر طلب کند تاوان خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

 


:: موضوعات مرتبط: پروین اعتصامی

نویسنده : جیحون تاریخ : پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ نظر دهید
شعر به یاد ماندنی مست و هوشیار

زنده یاد پروین اعتصامی

محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی گفت : جرم راه رفتن نیست ، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانهٔ قاضی برم گفت : رو صبح آی ، قاضی نیمه‌ شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای، آنجا شویم گفت : والی از کجا در خانهٔ خمار نیست

گفت: تا داروغه را گوئیم ، در مسجد بخواب گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان گفت : کار شرع ، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت ، جامه‌ات بیرون کنم گفت : پوسیدست ، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه گفت : در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی گفت : ای بیهوده‌گو ، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم ، مست را گفت : هشیاری بیار ، اینجا کسی هشیار نیست

 


:: موضوعات مرتبط: پروین اعتصامی

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۳۴]
شعر زیبا و خواندنی از پروین اعتصامی

پروین اعتصامی (زاده ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ در تبریز – درگذشته ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ در تهران) شاعر ایرانی بود که از وی به عنوان «مشهورترین شاعر زن ایران» یاد شده است. اعتصامی از کودکی فارسی، انگلیسی و عربی را نزد پدرش آموخت و از همان کودکی تحت نظر پدرش و استادانی چون دهخدا و ملک الشعرای بهار سرودن شعر را آغاز کرد.

 

پردهٔ کس نشد این پردهٔ میناگون

زشتروئی چه کند آینهٔ گردون

 

نام را ننگ بکشت و تو شدی بدنام

وام را نفس گرفت و تو شدی مدیون

 

تو درین نیلپری طشت، چو بندیشی

چو یکی جامهٔ شوخی و قضا صابون

 

گهری کاز صدف آز و هوی بردی

شبهی بود که کردی چو گهر مخزون

 

چند ای نور، قرینی تو بدین ظلمت

چند ای گنج بخاک سیهی مدفون

 

کرد ای طائر وحشی که چنین رامت

چون بکنج قفس افکند قضایت، چون

 

بدر آی از تن خاکی و ببین آنگه

که چه تابنده گهر بود در آن مکنون

 

مچر آزاده که گرگست درین مکمن

مخور آسوده که زهرست درین معجون

 

چه شدی دوست برین دشمن بیرحمت

چه شدی خیره برین منظر بوقلمون

 

بهر سود آمدی اینجا و زیان کردی

کرد سوداگر ایام ترا مغبون

 

پشتهٔ آز چو خم کرد روان را پشت

به چه کار آیدت این قد خوش موزون

 

شبروان فلک از پای در آرندت

از گلیم خود اگر پای نهی بیرون

 

بر حذر باش ازین اژدر بی پروا

که نیندیشد از افسونگر و از افسون

 

دهر بر جاست، تو ناگاه شوی زان کم

چرخ برپاست، تو یکروز شوی وارون

 

رفت میباید و زین آمدن و رفتن

نشد آگه نه ارسطو و نه افلاطون

 

توشه‌ای گیر که بس دور بود منزل

شمعی افروز که بس تیره بود هامون

 

تو چنین گمره و یاران همه در مقصد

تو چنین غرقه و دریا ز درر مشحون

 

عامل سودگر نفس مکن خود را

تا که هر دم نشود کار تو دیگرگون

 

آنچه مقسوم شد از کار گه قسمت

دگر آنرا نتوان کرد کم و افزون

 

دی و فردات خیالست و هوس، پروین

اگرت فکرت و رائیست، بکوش اکنون

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست

 

خسته و رنجور، اما تندرست

 

عنکبوتی دید بر در، گرم کار

 

گوشه گیر از سرد و گرم روزگار

 

دوک همت را به کار انداخته

 

جز ره سعی و عمل نشناخته

 

پشت در افتاده، اما پیش بین

 

از برای صید، دائم در کمین

 

رشته‌ها رشتی ز مو باریکتر

 

زیر و بالا، دورتر، نزدیکتر

 

پرده می ویخت پیدا و نهان

 

ریسمان می تافت از آب دهان

 

درس ها می داد بی نطق و کلام

 

فکرها می‌پخت با نخ های خام

 

کاردانان، کار زین سان می کنند

 

تا که گویی هست، چوگان می زنند

 

گه تبه کردی، گهی آراستی

 

گه درافتادی، گهی برخاستی

 

کار آماده ولی افزار نه

 

دایره صد جا ولی پرگار نه

 

زاویه بی حد، مثلث بی شمار

 

این مهندس را که بود آموزگار؟!

 

کار کرده، صاحب کاری شده

 

اندر آن معموره معماری شده

 

این چنین سوداگری را سودهاست

 

وندرین یک تار، تار و پودهاست

 

پای کوبان در نشیب و در فراز

 

ساعتی جولا، زمانی بندباز

 

پست و بی مقدار، اما سربلند

 

ساده و یک دل، ولی مشکل پسند

 

اوستاد اندر حساب رسم و خط

 

طرح و نقشی خالی از سهو و غلط

 

گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست؟

 

آسمان، زین کار کردنها بری ست

 

کوها کارست در این کارگاه

 

کس نمی‌بیند ترا، ای پر کاه

 

می تنی تاری که جاروبش کنند؟

 

می کشی طرحی که معیوبش کنند؟

 

هیچ گه عاقل نسازد خانه‌ای

 

که شود از عطسه‌ای ویرانه‌ای

 

پایه می سازی ولی سست و خراب

 

نقش نیکو می زنی، اما بر آب

 

رونقی می جوی گر ارزنده‌ای

 

دیبه‌ای می باف گر بافنده‌ای

 

کس ز خلقان تو پیراهن نکرد

 

وین نخ پوسیده در سوزن نکرد

 

کس نخواهد دیدنت در پشت در

 

کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر

 

بی سر و سامانی از دود و دمی

 

غرق در طوفانی از آه و نمی

 

کس نخواهد دادنت پشم و کلاف

 

کس نخواهد گفت کشمیری بباف

 

بس زبر دست ست چرخ کینه‌توز

 

پنبه ی خود را در این آتش مسوز

 

چون تو نساجی، نخواهد داشت مزد

 

دزد شد گیتی، تو نیز از وی بدزد

 

خسته کردی زین تنیدن پا و دست

 

رو بخواب امروز، فردا نیز هست

 

تا نخوردی پشت پایی از جهان

 

خویش را زین گوشه گیری وارهان

 

گفت آگه نیستی ز اسرار من

 

چند خندی بر در و دیوار من؟!

 

علم ره بنمودن از حق، پا ز ما

 

قدرت و یاری از او، یارا ز ما

 

تو به فکر خفتنی در این رباط

 

فارغی زین کارگاه و زین بساط

 

در تکاپوییم ما در راه دوست

 

کارفرما او و کارآگاه اوست

 

گر چه اندر کنج عزلت ساکنم

 

شور و غوغایی ست اندر باطنم

 

دست من بر دستگاه محکمی ست

 

هر نخ اندر چشم من ابریشمی است

 

کار ما گر سهل و گر دشوار بود

 

کارگر می خواست، زیرا کار بود

 

صنعت ما پرده‌های ما بس است

 

تار ما هم دیبه و هم اطلس است

 

ما نمی‌بافیم از بهر فروش

 

ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش

 

عیب ما زین پرده‌ها پوشیده شد

 

پرده ی پندار تو پوسیده شد

 

گر، درد این پرده، چرخ پرده در

 

رخت بر بندم، روم جای دگر

 

گر سحر ویران کنند این سقف و بام

 

خانه ی دیگر بسازم وقت شام

 

گر ز یک کنجم براند روزگار

 

گوشه ی دیگر نمایم اختیار

 

ما که عمری پرده‌داری کرده‌ایم

 

در حوادث، بردباری کرده‌ایم

 

گاه جاروبست و گه گرد و نسیم

 

کهنه نتوان کرد این عهد قدیم

 

ما نمی‌ترسیم از تقدیر و بخت

 

آگهیم از عمق این گرداب سخت

 

آنکه داد این دوک، ما را رایگان

 

پنبه خواهد داد بهر ریسمان

 

هست بازاری دگر، ای خواجه تاش

 

کاندر آنجا می‌شناسند این قماش

 

صد خریدار و هزاران گنج زر

 

نیست چون یک دیده ی صاحب نظر

 

تو ندیدی پرده ی دیوار را

 

چون ببینی پرده ی اسرار را

 

خرده می‌گیری همی بر عنکبوت

 

خود نداری هیچ جز باد بروت

 

ما تمام از ابتدا بافنده‌ایم

 

حرفت ما این بود تا زنده‌ایم

 

سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم

 

بافتیم و بافتیم و بافتیم

 

پیشه‌ام این ست، گر کم یا زیاد

 

من شدم شاگرد و ایام اوستاد

 

کار ما اینگونه شد، کار تو چیست؟

 

بار ما خالی است، دربار تو چیست؟

 

می نهم دامی، شکاری می زنم

 

جوله‌ام، هر لحظه تاری می‌تنم

 

خانه ی من از غباری چون هباست

 

آن سرایی که تو می سازی کجاست؟

 

خانه ی من ریخت از باد هوا

 

خرمن تو سوخت از برق هوی

 

من بری گشتم ز آرام و فراغ

 

تو فکندی باد نخوت در دماغ

 

ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل

 

تا بدانی قدر وقت بی بدل

 

گر که محکم بود و گر سست این بنا

 

از برای ماست، نز بهر شما

 

گر به کار خویش می‌پرداختی

 

خانه‌ای زین آب و گل می‌ساختی

 

می گرفتی گر به همت رشته‌ای

 

داشتی در دست خود سر رشته‌ای

 

عارفان، از جهل رخ برتافتند

 

تار و پودی چند در هم بافتند

 

دوختند این ریسمان ها را به هم

 

از دراز و کوته و بسیار و کم

 

رنگرز شو، تا که در خم هست رنگ

 

برق شد فرصت، نمی داند درنگ

 

گر بنایی هست باید برفراشت

 

ای بسا امروز کان فردا نداشت

 

نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم

 

گر که فردایی نباشد، چون کنیم؟

 

عنکبوت، ای دوست، جولای خداست

 

چرخه‌اش می گردد، اما بی صداست

 

 

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
پدر آن تيشه كه برخاک تو زد دست اجل

 

تيشه ای بـود كه شـد باعـث ويرانـی مـن

 

 

 

يوسـفـت نـام نهادند و بـه گـرگت دادنــد

 

مرگ گرگ توشد، ای يوسف كنعانی مـن

 

 

 

مـه گردون ادب بـودی و در خـاک شــدی

 

خـاک زندان توگشـت، ای مه زنـدانی مـن

 

 

 

از نـدانسـتن مـن، دزد قـضـا آگـه بــود

 

چـو تـو را برد، بخـنـديـد به نادانـی مـن

 

 

 

آنـكه در زير زمين، داد سر و سامانـت

 

كاش ميخورد غم بی سر و سامانی مـن

 

 

 

به سر خاک تو رفتم، خط پاكش خواندم

 

آه از اين خـط كه نوشتند به پيشـانی مـن

 

 

 

رفـتی و روز مـرا تيره تـر از شـب كردی

 

بـی تــو در ظـلمتم ای ديــدۀ نــورانی مــن

 

 

 

بی تو اشك و غم حسرت، همه مهمان منند

 

قـدمی رنجه كـن از مـهر، به مهمـانی مـن

 

 

 

صــفحه رو ز انـظار، نـهان مـيدارم

 

تـا نـخوانند در اين صـفحه، پريشانی مـن

 

 

 

دَهر بسيار چو من سر به گريبـان ديده است

 

چـه تـفاوت كـندش سـر به گـريبانی مـن؟

 

 

 

عضو جمعيت حق گشتـی و ديگر نخوری

 

غـم تـنهــايی و مهجـوری و حـيرانـی مـن

 

 

 

گـل و ريـحـان كــدامين چـمنت بــنمودنـد؟

 

كـه شكستی قـفـس، ای مرغ گلستـانی مـن

 

 

 

مــن كـه قــدر گـهر پــاک تــو مـيدانستم

 

ز چـه مـفقود شـدی، ای گـُهر كــانی مـن

 

 

 

مـن كـه آب تـو ز سـر چـشـمه دل مـيـدادم

 

آب و رنگت چه شد، ای لاله نعمانی مـن؟

 

 

 

من يكی مرغ غزل خوان تو بودم، چه فِتـاد

 

كه دگـر گـوش نـدادی به نواخـوانی مـن؟

 

 

 

گـنج خود خـوانديم و رفـتی و بگذاشــتيم

 

ای عـجب بعد تـو با كيست نگهبـانی مـن؟

 

 

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
براهی در، سلیمان دید موری

 

که با پای ملخ میکرد زوری

 

بزحمت، خویش را هر سو کشیدی

 

وزان بار گران، هر دم خمیدی

 

ز هر گردی، برون افتادی از راه

 

ز هر بادی، پریدی چون پر کاه

 

چنان در کار خود، یکرنگ و یکدل

 

که کارآگاه، اندر کار مشکل

 

چنان بگرفته راه سعی در پیش

 

که فارغ گشته از هر کس، جز از خویش

 

نه‌اش پروای از پای اوفتادن

 

نه‌اش سودای کار از دست دادن

 

بتندی گفت کای مسکین نادان

 

چرائی فارغ از ملک سلیمان

 

مرا در بارگاه عدل، خوانهاست

 

بهر خوان سعادت، میهمانهاست

 

بیا زین ره، بقصر پادشاهی

 

بخور در سفرهٔ ما، هر چه خواهی

 

به خار جهل، پای خویش مخراش

 

براه نیکبختان، آشنا باش

 

ز ما، هم عشرت آموز و هم آرام

 

چو ما، هم صبح خوشدل باش و هم شام

 

چرا باید چنین خونابه خوردن

 

تمام عمر خود را بار بردن

 

رهست اینجا و مردم رهگذارند

 

مبادا بر سرت پائی گذارند

 

مکش بیهوده این بار گران را

 

میازار از برای جسم، جان را

 

بگفت از سور، کمتر گوی با مور

 

که موران را، قناعت خوشتر از سور

 

چو اندر لانهٔ خود پادشاهند

 

نوال پادشاهان را نخواهند

 

برو جائیکه جای چاره‌سازیست

 

که ما را از سلیمان، بی نیازیست

 

نیفتد با کسی ما را سر و کار

 

که خود، هم توشه داریم و هم انبار

 

بجای گرم خود، هستیم ایمن

 

ز سرمای دی و تاراج بهمن

 

چو ما، خود خادم خویشیم و مخدوم

 

بحکم کس نمیگردیم محکوم

 

مرا امید راحتهاست زین رنج

 

من این پای ملخ ندهم بصد گنج

 

مرا یک دانهٔ پوسیده خوشتر

 

ز دیهیم و خراج هفت کشور

 

گرت همواره باید کامکاری

 

ز مور آموز رسم بردباری

 

مرو راهی که پایت را ببندند

 

مکن کاری که هشیاران بخندند

 

گه تدبیر، عاقل باش و بینا

 

راه امروز را مسپار فردا

 

بکوش اندر بهار زندگانی

 

که شد پیرایهٔ پیری، جوانی

 

حساب خود، نه کم گیر و نه افزون

 

منه پای از گلیم خویش بیرون

 

اگر زین شهد، کوته‌داری انگشت

 

نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت

 

چه در کار و چه در کار آزمودن

 

نباید جز بخود، محتاج بودن

 

هر آن موری که زیر پای زوریست

 

سلیمانیست، کاندر شکل موریست

 

 

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
شنیدستم که وقت برگریزان

 

شد از باد خزان، برگی گریزان

 

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

 

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

 

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

 

قضایم هیچگه نتواند افکند

 

سموم فتنه کرد آهنگ تاراج

 

ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج

 

قبای سرخ گل دادند بر باد

 

ز مرغان چمن برخاست فریاد

 

ز بن برکند گردون بس درختان

 

سیه گشت اختر بس نیکبختان

 

به یغما رفت گیتی را جوانی

 

کرا بود این سعادت جاودانی

 

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

 

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

 

برفت از روی رونق بوستان را

 

چه دولت بی گلستان باغبان را

 

ز جانسوز اخگری برخاست دودی

 

نه تاری ماند زان دیبا، نه پودی

 

بخود هر شاخه‌ای لرزید ناگاه

 

فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

 

از آن افتادن بیگه، برآشفت

 

نهان با شاخک پژمان چنین گفت

 

که پروردی مرا روزی در آغوش

 

بروز سختیم کردی فراموش

 

نشاندی شاد چون طفلان بمهدم

 

زمانی شیردادی، گاه شهدم

 

بخاک افتادنم روزی چرا بود

 

نه آخر دایه‌ام باد صبا بود

 

هنوز از شکر نیکیهات شادم

 

چرا بی موجبی دادی به بادم

 

هنرهای تو نیرومندیم داد

 

ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

 

گمان میکردم ای یار دلارای

 

که از سعی تو باشم پای بر جای

 

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب

 

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

 

بیاد رنج روز تنگدستی

 

خوشست از زیردستان سرپرستی

 

نمودی همسر خوبان با غم

 

ز طیب گل، بیاکندی دماغم

 

کنون بگسستیم پیوند یاری

 

ز خورشید و ز باران بهاری

 

دمی کاز باد فروردین شکفتم

 

بدامان تو روزی چند خفتم

 

نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

 

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند

 

من آنگه خرم و فیروز بودم

 

نخستین مژدهٔ نوروز بودم

 

نویدی داد هر مرغی ز کارم

 

گهرها کرد هر ابری نثارم

 

گرفتم داشتم فرخنده نامی

 

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی

 

بگفتا بس نماند برگ بر شاخ

 

حوادث را بود سر پنجه گستاخ

 

چو شاهین قضا را تیز شد چنگ

 

نه از صلحت رسد سودی نه از چنگ

 

چو ماند شبرو ایام بیدار

 

نه مست اندر امان باشد، نه هشیار

 

جهان را هر دم آئینی و رائی است

 

چمن را هم سموم و هم صبائی است

 

ترا از شاخکی کوته فکندند

 

ولیک از بس درختان ریشه کندند

 

تو از تیر سپهر ار باختی رنگ

 

مرا نیز افکند دست جهان سنگ

 

نخواهد ماند کس دائم بیک حال

 

گل پارین نخواهد رست امسال

 

ندارد عهد گیتی استواری

 

چه خواهی کرد غیر از سازگاری

 

ستمکاری، نخست آئین گرگست

 

چه داند بره کوچک یا بزرگست

 

تو همچون نقطه، درمانی درین کار

 

که چون میگردد این فیروزه پرگار

 

نه تنها بر تو زد گردون شبیخون

 

مرا نیز از دل و دامن چکد خون

 

جهانی سوخت ز اسیب تگرگی

 

چه غم کاز شاخکی افتاد برگی

 

چو تیغ مهرگانی بر ستیزد

 

ز شاخ و برگ، خون ناب ریزد

 

بساط باغ را بی گل صفا نیست

 

تو برگی، برگ را چندان بها نیست

 

چو گل یکهفته ماند و لاله یکروز

 

نزیبد چون توئی را ناله و سوز

 

چو آن گنجینه گلشن را شد از دست

 

چه غم گر برگ خشکی نیست یا هست

 

مرا از خویشتن برتر مپندار

 

تو بشکستی، مرا بشکست بازار

 

کجا گردن فرازد شاخساری

 

که بر سر نیستش برگی و باری

 

نماند بر بلندی هیچ خودخواه

 

درافتد چون تو روزی بر گذرگاه

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
به ماه دی، گلستان گفت با برف

 

که ما را چند حیران میگذاری

 

بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ

 

چه خواهد بود گر زین پس نباری

 

بسی گلبن، کفن پوشید از تو

 

بسی کردی بخوبان سوگواری

 

شکستی هر چه را، دیگر نپیوست

 

زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری

 

هزاران غنچه نشکفته بردی

 

نوید برگ سبزی هم نیاری

 

چو گستردی بساط دشمنی را

 

هزاران دوست را کردی فراری

 

بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس

 

ز ما ناید بجز تیمارخواری

 

هزاران راز بود اندر دل خاک

 

چه کردستیم ما جز رازداری

 

بهر بی توشه ساز و برگ دادم

 

نکردم هیچگه ناسازگاری

 

بهار از دکهٔ من حله گیرد

 

شکوفه باشد از من یادگاری

 

من آموزم درختان کهن را

 

گهی سرسبزی و گه میوه‌داری

 

مرا هر سال، گردون میفرستد

 

به گلزار از پی آموزگاری

 

چمن یکسر نگارستان شد از من

 

چرا نقش بد از من مینگاری

 

به گل گفتم رموز دلفریبی

 

به بلبل، داستان دوستاری

 

ز من، گلهای نوروزی شب و روز

 

فرا گیرند درس کامکاری

 

چو من گنجور باغ و بوستانم

 

درین گنجینه داری هر چه داری

 

مرا با خود ودیعتهاست پنهان

 

ز دوران بدین بی اعتباری

 

هزاران گنج را گشتم نگهبان

 

بدین بی پائی و ناپایداری

 

دل و دامن نیالودم به پستی

 

بری بودم ز ننگ بد شعاری

 

سپیدم زان سبب کردن در بر

 

که باشد جامهٔ پرهیزکاری

 

قضا بس کار بشمرد و بمن داد

 

هزاران کار کردم گر شماری

 

برای خواب سرو و لاله و گل

 

چه شبها کرده‌ام شب زنده‌داری

 

به خیری گفتم اندر وقت سرما

 

که میل خواب داری؟ گفت آری

 

به بلبل گفتم اندر لانه بنشین

 

که ایمن باشی از باز شکاری

 

چو نسرین اوفتاد از پای، گفتم

 

که باید صبر کرد و بردباری

 

شکستم لاله را ساغر، که دیگر

 

ننوشد می بوقت هوشیاری

 

فشردم نرگس مخمور را گوش

 

که تا بیرون کند از سر خماری

 

چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهی

 

بگفت ار راست باید گفت، یاری

 

ز برف آماده گشت آب گوارا

 

گوارائی رسد زین ناگواری

 

بهار از سردی من یافت گرمی

 

منش دادم کلاه شهریاری

 

نه گندم داشت برزیگر، نه خرمن

 

نمیکردیم گر ما پرده‌داری

 

اگر یکسال گردد خشک‌سالی

 

زبونی باشد و بد روزگاری

 

از این پس، باغبان آید به گلشن

 

مرا بگذشت وقت آبیاری

 

روان آید به جسم، این مردگانرا

 

ز باران و ز باد نو بهاری

 

درختان، برگ و گل آرند یکسر

 

بدل بر فربهی گردد نزاری

 

بچهر سرخ گل، روشن کنی چشم

 

نه بیهوده است این چشم انتظاری

 

نثارم گل، ره آوردم بهار است

 

ره‌آورد مرا هرگز نیاری

 

عروس هستی از من یافت زیور

 

تو اکنون از منش کن خواستگاری

 

خبر ده بر خداوندان نعمت

 

که ما کردیم این خدمتگذاری

 

 

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

 

گشت طربناک بفصل بهار

 

در چمن آمد غزلی نغز خواند

 

رقص کنان بال و پری برفشاند

 

بیخود از این سوی بدانسو پرید

 

تا که بشاخ گل سرخ آرمید

 

پهلوی جانان چو بیفکند رخت

 

مورچه‌ای دید بپای درخت

 

با همه هیچی، همه تدبیر و کار

 

با همه خردی، قدمش استوار

 

ز انده ایام نگردد زبون

 

رایت سعیش نشود واژگون

 

قصه نراند ز بتان چمن

 

پا ننهد جز بره خویشتن

 

مرغک دلداده بعجب و غرور

 

کرد یکی لحظه تماشای مور

 

خنده کنان گفت که ای بیخبر

 

مور ندیدم چو تو کوته نظر

 

روز نشاط است، گه کار نیست

 

وقت غم و توشهٔ انبار نیست

 

همرهی طالع فیروزبین

 

دولت جان پرور نوروز بین

 

هان مکش این زحمت و مشکن کمر

 

هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

 

نغمهٔ مرغان سحرخیز را

 

معجزهٔ ابر گهرریز را

 

مور بدو گفت بدینسان جواب

 

غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن

 

روی مانند پری از خلق پنهان داشتن

 

همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن

 

همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن

 

کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح

 

دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

 

در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق

 

سینه‌ای آماده بهر تیرباران داشتن

 

روشنی دادن دل تاریک را با نور علم

 

در دل شب، پرتو خورشید رخشان داشتن

 

همچو پاکان، گنج در کنج قناعت یافتن

 

مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

 

بجرئت کرد روزی بال و پر باز

 

پرید از شاخکی بر شاخساری

 

گذشت از بامکی بر جو کناری

 

نمودش بسکه دور آن راه نزدیک

 

شدش گیتی به پیش چشم تاریک

 

ز وحشت سست شد بر جای ناگاه

 

ز رنج خستگی درماند در راه

 

گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد

 

گه از تشویش سر در زیر پر کرد

 

نه فکرش با قضا دمساز گشتن

 

نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن

 

نه گفتی کان حوادث را چه نامست

 

نه راه لانه دانستی کدامست

 

نه چون هر شب حدیث آب و دانی

 

نه از خواب خوشی نام و نشانی

 

فتاد از پای و کرد از عجز فریاد

 

ز شاخی مادرش آواز در داد

 

کزینسان است رسم خودپسندی

 

چنین افتند مستان از بلندی

 

بدن خردی نیاید از تو کاری

 

به پشت عقل باید بردباری

 

ترا پرواز بس زودست و دشوار

 

ز نو کاران که خواهد کار بسیار

 

بیاموزندت این جرئت مه و سال

 

همت نیرو فزایند، هم پر و بال

 

هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است

 

هنوز از چرخ، بیم دستبرد است

 

هنوزت نیست پای برزن و بام

 

هنوزت نوبت خواب است و آرام

 

هنوزت انده بند و قفس نیست

 

بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست

 

نگردد پخته کس با فکر خامی

 

نپوید راه هستی را به گامی

 

ترا توش هنر میباید اندوخت

 

حدیث زندگی میباید آموخت

 

بباید هر دو پا محکم نهادن

 

از آن پس، فکر بر پای ایستادن

 

پریدن بی پر تدبیر، مستی است

 

جهان را گه بلندی، گاه پستی است

 

به پستی در، دچار گیر و داریم

 

ببالا، چنگ شاهین را شکاریم

 

من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج

 

ترا آسودگی باید، مرا رنج

 

تو هم روزی روی زین خانه بیرون

 

ببینی سحربازیهای گردون

 

از این آرامگه وقتی کنی یاد

 

که آبش برده خاک و باد بنیاد

 

نه‌ای تا زاشیان امن دلتنگ

 

نه از چوبت گزند آید، نه از سنگ

 

مرا در دامها بسیار بستند

 

ز بالم کودکان پرها شکستند

 

گه از دیوار سنگ آمد گه از در

 

گهم سرپنجه خونین شد گهی سر

 

نگشت آسایشم یک لحظه دمساز

 

گهی از گربه ترسیدم، گه از باز

 

هجوم فتنه‌های آسمانی

 

مرا آموخت علم زندگانی

 

نگردد شاخک بی بن برومند

 

ز تو سعی و عمل باید، ز من پند

 

 

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن

 

نیست گشتن، لیک عمر جاودانی داشتن

 

عقل را دیباچهٔ اوراق هستی ساختن

 

علم را سرمایهٔ بازارگانی داشتن

 

کشتن اندر باغ جان هر لحظه‌ای رنگین گلی

 

وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن

 

دل برای مهربانی پروراندن لاجرم

 

جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن

 

ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست

 

یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن

 

در مدائن میهمان جغد گشتن یکشبی

 

پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن

 

صید بی پر بودن و از روزن بام قفس

 

گفتگو با طائران بوستانی داشتن

 

 

 

پروین اعتصامی

 

ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۴۰]
ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن

 

تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن

 

همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک

 

گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن

 

پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین

 

خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن

 

عقل را بازارگان کردن ببازار وجود

 

نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن

 

بی حضور کیمیا، از هر مسی زر ساختن

 

بی وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن

 

گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز

 

هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن

 

عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن

 

جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن

 

چون نهالی تازه، در پاداش رنج باغبان

 

شاخه‌های خرد خویش از بار، وارون داشتن

 

هر کجا دیوست، آنجا نور یزدانی شدن

 

هر کجا مار است، آنجا حکم افسون داشتن

 

پروین اعتصامی