-شعر هایی از شاهنامه فردوسی
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هماندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آبروی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهی تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهی درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینهجوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشنروان
نبیره که از جان گرامیتر است به دانش ز جاماسپ نامیتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانشپذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهی نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشندل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمند
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
وزان روی رستم به ایوان رسید
وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چارهجوی
گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار
خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهی پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جایوزان روی رستم به ایوان رسید
وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چارهجوی
گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار
خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهی پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جایوزان روی رستم به ایوان رسید
وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چارهجوی
گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهی پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جای
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
چنین پاسخ آوردش اسفندیار
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار
شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت
بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره
بفرمود مهتر که جام آورید به جای می پخته خام آورید
ببینیم تا رستم اکنون ز می چه گوید چه آرد ز کاوس کی
بیاورد یک جام می میگسار که کشتی بکردی بروبر گذار
به یاد شهنشاه رستم بخورد برآورد ازان چشمهی زرد گرد
همان جام را کودک میگسار بیاورد پر بادهی شاهوار
چنین گفت پس با پشوتن به راز که بر می نیاید به آبت نیاز
چرا آب بر جام می بفگنی که تیزی نبیند کهن بشکنی
پشوتن چنین گفت با میگسار که بیآب جامی می افگن بیار
می آورد و رامشگران را بخواند ز رستم همی در شگفتی بماند
چو هنگامهی رفتن آمد فراز ز می لعل شد رستم سرفراز
چنین گفت با او یل اسفندیار که شادان بدی تا بود روزگار
می و هرچ خوردی ترا نوش باد روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم که ای نامدار همیشه خرد بادت آموزگار
هران می که با تو خورم نوش گشت روان خردمند را توش گشت
گر این کینه از مغز بیرون کنی بزرگی و دانش برافزون کنی
ز دشت اندرآیی سوی خان من بوی شاد یک چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجای آورم خرد پیش تو رهنمای آورم
بیاسای چندی و با بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش
چنین گفت با او یل اسفندیار که تخمی که هرگز نروید مکار
تو فردا ببینی ز مردان هنر چو من تاختن را ببندم کمر
تن خویش را نیز مستای هیچ به ایوان شو و کار فردا بسیچ
ببینی که من در صف کارزار چنانم چو با باده و میگسار
چو از شهر زاول به ایران شوم به نزدیک شاه و دلیران شوم
هنر بیش بینی ز گفتار من مجوی اندرین کار تیمار من
دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد
که گر من دهم دست بند ورا وگر سر فرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد
هم از بند او بد شود نام من بد آید ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرک راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن
که رستم ز دست جوانی بخست به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ
وگر کشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد
که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درشت
برین بر پس از مرگ نفرین بود همان نام من نیز بیدین بود
وگر من شوم کشته بر دست اوی نماند به زاولستان رنگ و بوی
شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیدهجهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرمدار مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بینیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه
بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار
به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت
که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود
تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی
تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود
مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکیفزای
بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید
سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت
همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت
بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد
تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی
سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن
پگاه آی در جنگ من چارهساز مکن زین سپس کار بر خود دراز
تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه
بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی
ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم
تو در پهلوی خویش بشنیدهای به گفتار ایشان بگرویدهای
که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار
ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا
که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی
چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد
نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه
گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت
وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزارچنین پاسخ آوردش اسفندیار
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار
شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت
بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره
بفرمود مهتر که جام آورید به جای می پخته خام آورید
ببینیم تا رستم اکنون ز می چه گوید چه آرد ز کاوس کی
بیاورد یک جام می میگسار که کشتی بکردی بروبر گذار
به یاد شهنشاه رستم بخورد برآورد ازان چشمهی زرد گرد
همان جام را کودک میگسار بیاورد پر بادهی شاهوار
چنین گفت پس با پشوتن به راز که بر می نیاید به آبت نیاز
چرا آب بر جام می بفگنی که تیزی نبیند کهن بشکنی
پشوتن چنین گفت با میگسار که بیآب جامی می افگن بیار
می آورد و رامشگران را بخواند ز رستم همی در شگفتی بماند
چو هنگامهی رفتن آمد فراز ز می لعل شد رستم سرفراز
چنین گفت با او یل اسفندیار که شادان بدی تا بود روزگار
می و هرچ خوردی ترا نوش باد روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم که ای نامدار همیشه خرد بادت آموزگار
هران می که با تو خورم نوش گشت روان خردمند را توش گشت
گر این کینه از مغز بیرون کنی بزرگی و دانش برافزون کنی
ز دشت اندرآیی سوی خان من بوی شاد یک چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجای آورم خرد پیش تو رهنمای آورم
بیاسای چندی و با بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش
چنین گفت با او یل اسفندیار که تخمی که هرگز نروید مکار
تو فردا ببینی ز مردان هنر چو من تاختن را ببندم کمر
تن خویش را نیز مستای هیچ به ایوان شو و کار فردا بسیچ
ببینی که من در صف کارزار چنانم چو با باده و میگسار
چو از شهر زاول به ایران شوم به نزدیک شاه و دلیران شوم
هنر بیش بینی ز گفتار من مجوی اندرین کار تیمار من
دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد
که گر من دهم دست بند ورا وگر سر فرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد
هم از بند او بد شود نام من بد آید ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرک راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن
که رستم ز دست جوانی بخست به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ
وگر کشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد
که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درشت
برین بر پس از مرگ نفرین بود همان نام من نیز بیدین بود
وگر من شوم کشته بر دست اوی نماند به زاولستان رنگ و بوی
شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیدهجهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیمادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرمدار مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بینیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه
بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار
به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت
که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود
تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی
تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود
مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکیفزای
بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید
سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت
همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت
بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت
ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد
تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی
سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن
پگاه آی در جنگ من چارهساز مکن زین سپس کار بر خود دراز
تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه
بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی
ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم
تو در پهلوی خویش بشنیدهای به گفتار ایشان بگرویدهای
که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار
ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا
که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی
چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد
نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه
گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت
وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزار
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
چنین گفت با رستم اسفندیار
چنین گفت با رستم اسفندیار که اکنون سرآمد مرا روزگار
تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونهتر گشت رای
مگر بشنوی پند و اندرز من بدانی سر مایه و ارز من
بکوشی و آن را بجای آوری بزرگی برین رهنمای آوری
تهمتن به گفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش
همی ریخت از دیدگان آب گرم همی مویه کردش به آوای نرم
چو دستان خبر یافت از رزمگاه ز ایوان چو باد اندر آمد به راه
ز خانه بیامد به دشت نبرد دو دیده پر از آب و دل پر ز درد
زواره فرامرز چو بیهشان برفتند چندی ز گردنکشان
خروشی برآمد ز آوردگاه که تاریک شد روی خورشید و ماه
به رستم چنین گفت زال ای پسر ترا بیش گریم به درد جگر
که ایدون شنیدم ز دانای چین ز اخترشناسان ایران زمین
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد سرآید برو روزگار
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
چنین گفت با رستم اسفندیار که از تو ندیدم بد روزگار
زمانه چنین بود و بود آنچ بود سخن هرچ گویم بباید شنود
بهانه تو بودی پدر بد زمان نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان
مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج بدو ماند و من بمانم به رنج
کنون بهمن این نامور پور من خردمند و بیدار دستور من
بمیرم پدروارش اندر پذیر همه هرچ گویم ترا یادگیر
به زابلستان در ورا شاد دار سخنهای بدگوی را یاد دار
بیاموزش آرایش کارزار نشستنگه بزم و دشت شکار
می و رامش و زخم چوگان و کار بزرگی و برخوردن از روزگار
چنین گفت جاماسپ گم بوده نام که هرگز به گیتی مبیناد کام
که بهمن ز من یادگاری بود سرافرازتر شهریاری بود
تهمتن چو بشنید بر پای خاست ببر زد به فرمان او دست راست
که تو بگذری زین سخن نگذرم سخن هرچ گفتی به جای آورم
نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دلارای تاج
ز رستم چو بشنید گویا سخن بدو گفت نوگیر چون شد کهن
چنان دان که یزدان گوای منست برین دین به رهنمای منست
کزین نیکویها که تو کردهای ز شاهان پیشین که پروردهای
کنون نیک نامت به بد بازگشت ز من روی گیتی پرآواز گشت
غم آمد روان ترا بهره زین چنین بود رای جهانآفرین
چنین گفت پس با پشوتن که من نجویم همی زین جهان جز کفن
چو من بگذرم زین سپنجی سرای تو لشکر بیارای و شو باز جای
چو رفتی به ایران پدر را بگوی که چون کام یابی بهانه مجوی
زمانه سراسر به کام تو گشت همه مرزها پر ز نام تو گشت
امیدم نه این بود نزدیک تو سزا این بد از جان تاریک تو
جهان راست کردم به شمشیر داد به بد کس نیارست کرد از تو یاد
به ایران چو دین بهی راست شد بزرگی و شاهی مرا خواست شد
به پیش سران پندها دادیم نهانی به کشتن فرستادیم
کنون زین سخن یافتی کام دل بیارای و بنشین به آرام دل
چو ایمن شدی مرگ را دور کن به ایوان شاهی یکی سور کن
ترا تخت سختی و کوشش مرا ترا نام تابوت و پوشش مرا
چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر که نگریزد از مرگ پیکان تیر
مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه روانم ترا چشم دارد به راه
چو آیی بهم پیش داور شویم بگوییم و گفتار او بشنویم
کزو بازگردی به مادر بگوی که سیر آمد از رزم پرخاشجوی
که با تیر او گبر چون باد بود گذر کرده بر کوه پولاد بود
پس من تو زود آیی ای مهربان تو از من مرنج و مرنجان روان
برهنه مکن روی بر انجمن مبین نیز چهر من اندر کفن
ز دیدار زاری بیفزایدت کس از بخردان نیز نستایدت
همان خواهران را و جفت مرا که جویا بدندی نهفت مرا
بگویی بدان پرهنر بخردان که پدرود باشید تا جاودان
ز تاج پدر بر سرم بد رسید در گنج را جان من شد کلید
فرستادم اینک به نزدیک او که شرم آورد جان تاریک او
بگفت این و برزد یکی تیز دم که بر من ز گشتاسپ آمد ستم
همانگه برفت از تنش جان پاک تن خسته افگنده بر تیره خاک
تهمتن بنزد پشوتن رسید همه جامه بر تن سراسر درید
بر و جامه رستم همی پاره کرد سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد
همی گفت زار ای نبرده سوار نیا شاه جنگی پدر شهریار
به خوبی شده در جهان نام من ز گشتاسپ بد شد سرانجام من
چو بسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بییار و جفت
روان تو بادا میان بهشت بداندیش تو بدرود هرچ کشت
زواره بدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت زو زینهار
ز دهقان تو نشنیدی آن داستان که یاد آرد از گفتهی باستان
که گر پروری بچهی نرهشیر شود تیزدندان و گردد دلیر
چو سر برکشد زود جوید شکار نخست اندر آید به پروردگار
دو پهلو برآشفته از خشم بد نخستین ازان بد به زابل رسد
چو شد کشته شاهی چو اسفندیار ببینند ازین پس بد روزگار
ز بهمن رسد بد به زابلستان بپیچند پیران کابلستان
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
نگه کن که چون او شود تاجدار به پیش آورد کین اسفندیار
بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکی گمان
من آن برگزیدم که چشم خرد بدو بنگرد نام یاد آورد
گر او بد کند پیچد از روزگار تو چشم بلا را به تندی مخار
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
چنین گفت با رستم اسفندیار
چنین گفت با رستم اسفندیار که این نیک دل مهتر نامدار
من ایدون شنیدستم از بخردان بزرگان و بیداردل موبدان
ازان برگذشته نیاکان تو سرافراز و دیندار و پاکان تو
که دستان بدگوهر دیوزاد به گیتی فزونی ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتند همی رستخیز جهان داشتند
تنش تیره بد موی و رویش سپید چو دیدش دل سام شد ناامید
بفرمود تا پیش دریا برند مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمرغ پر ندید اندرو هیچ آیین و فر
ببردش به جایی که بودش کنام ز دستان مر او را خورش بود کام
اگر چند سیمرغ ناهار بود تن زال پیش اندرش خوار بود
بینداختش پس به پیش کنام به دیدار او کس نبد شادکام
همی خورد افگنده مردار اوی ز جامه برهنه تن خوار اوی
چو افگند سیمرغ بر زال مهر برو گشت زین گونه چندی سپهر
ازان پس که مردار چندی چشید برهنه سوی سیستانش کشید
پذیرفت سامش ز بیبچگی ز نادانی و دیوی و غرچگی
خجسته بزرگان و شاهان من نیای من و نیکخواهان من
ورا برکشیدند و دادند چیز فراوان برین سال بگذشت نیز
یکی سرو بد نابسوده سرش چو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردی و بالا و دیدار اوی به گردون برآمد چنین کار اوی
برین گونه ناپارسایی گرفت ببالید و پس پادشاهی گرفت
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
چنین گفت رستم به اسفندیار
چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید
سر جادوان را بکندم ز تن ستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تخت شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بود که شمشیر تیزم جهانبخش بود
وزان پس که شد سوی هاماوران ببستند پایش به بند گران
ببردم ز ایرانیان لشکری به جایی که بد مهتری گر سری
بکشتم به جنگ اندرون شاهشان تهی کردم آن نامور گاهشان
جهاندار کاوس کی بسته بود ز رنج و ز تیمار دل خسته بود
بیاوردم از بند کاوس را همان گیو و گودرز و هم طوس را
به ایران بد افراسیاب آن زمان جهان پر ز درد از بد بدگمان
به ایران کشیدم ز هاماوران خود و شاه با لشکری بیکران
شب تیره تنها برفتم ز پیش همه نام جستم نه آرام خویش
چو دید آن درفشان درفش مرا به گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ایران و شد سوی چین جهان شد پر از داد و پر آفرین
گر از یال کاوس خون آمدی ز پشتش سیاوش چون آمدی
وزو شاه کیخسرو پاک و راد که لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلیر گرانمایه مرد ز ننگ اندران انجمن خاک خورد
که لهراسپ را شاه بایست خواند ازو در جهان نام چندین نماند
چه نازی بدین تاج گشتاسپی بدین تازه آیین لهراسپی
که گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
که گر چرخ گوید مراکاین نیوش به گرز گرانش بمالم دو گوش
من از کودکی تا شدستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن
مرا خواری از پوزش و خواهش است وزین نرم گفتن مرا کاهش است
ز تیزیش خندان شد اسفندیار بیازید و دستش گرفت استوار
بدو گفت کای رستم پیلتن چنانی که بشنیدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شیر برو یال چون اژدهای دلیر
میان تنگ و باریک همچون پلنگ به ویژه کجا گرز گیرد به چنگ
بیفشارد چنگش میان سخن ز برنا بخندید مرد کهن
ز ناخن فرو ریختش آب زرد همانا نجنبید زاندرد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر به دست چنین گفت کای شاه یزدانپرست
خنک شاه گشتاسپ آن نامدار کجا پور دارد چو اسفندیار
خنک آنک چون تو پسر زاید او همی فر گیتی بیفزاید او
همی گفت و چنگش به چنگ اندرون همی داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب کرد سپهبد بروها پر از تاب کرد
بخندید ازو فرخ اسفندیار چنین گفت کای رستم نامدار
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
چو من زین زرین نهم بر سپاه به سر بر نهم خسروانی کلاه
به نیزه ز اسپت نهم بر زمین ازان پس نه پرخاش جویی نه کین
دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم که من زو ندیدم گناه
بباشیم پیشش به خواهشگری بسازیم هرگونهیی داوری
رهانم ترا از غم و درد و رنج بیابی پس از رنج خوبی و گنج
بخندید رستم ز اسفندیار بدو گفت سیر آیی از کارزار
کجا دیدهای رزم جنگاوران کجا یافتی باد گرز گران
اگر بر جزین روی گردد سپهر بپوشید میان دو تن روی مهر
به جای می سرخ کین آوریم کمند نبرد و کمین آوریم
غو کوس خواهیم از آوای رود به تیغ و به گوپال باشد درود
ببینی تو ای فرخ اسفندیار گراییدن و گردش کارزار
چو فردا بیایی به دشت نبرد به آورد مرد اندر آید به مرد
ز باره به آغوش بردارمت ز میدان به نزدیک زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج نهم بر سرت بر دلافروز تاج
کجا یافتستم من از کیقباد به مینو همی جان او باد شاد
گشایم در گنج و هر خواسته نهم پیش تو یکسر آراسته
دهم بینیازی سپاه ترا به چرخ اندر آرم کلاه ترا
ازان پس بیابم به نزدیک شاه گرازان و خندان و خرم به راه
به مردی ترا تاج بر سر نهم سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
ازان پس ببندم کمر بر میان چنانچون ببستم به پیش کیان
همه روی پالیز بی خو کنم ز شادی تن خویش را نو کنم
چو تو شاه باشی و من پهلوان کسی را به تن در نباشد روانچنین گفت رستم به اسفندیار
چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید
سر جادوان را بکندم ز تن ستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تخت شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بود که شمشیر تیزم جهانبخش بود
وزان پس که شد سوی هاماوران ببستند پایش به بند گران
ببردم ز ایرانیان لشکری به جایی که بد مهتری گر سری
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هماندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آبروی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهی تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهی درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینهجوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشنروان
نبیره که از جان گرامیتر است به دانش ز جاماسپ نامیتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانشپذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهی نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشندل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمند
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
وزان روی رستم به ایوان رسید
وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چارهجوی
گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار
خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهی پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جایوزان روی رستم به ایوان رسید
وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چارهجوی
گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار
خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهی پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جایوزان روی رستم به ایوان رسید
وزان روی رستم به ایوان رسید مر او را بران گونه دستان بدید
زواره فرامرز گریان شدند ازان خستگیهاش بریان شدند
ز سربر همی کند رودابه موی بر آواز ایشان همی خست روی
زواره به زودی گشادش میان ازو برکشیدند ببر بیان
هرانکس که دانا بد از کشورش نشستند یکسر همه بر درش
بفرمود تا رخش را پیش اوی ببردند و هرکس که بد چارهجوی
گرانمایه دستان همی کند موی بران خستگیها بمالید روی
همی گفت من زنده با پیر سر بدیدم بدین سان گرامی پسر
بدو گفت رستم کزین غم چه سود که این ز آسمان بودنی کار بود
به پیش است کاری که دشوارتر وزو جان من پر ز تیمارتر
که هرچند من بیش پوزش کنم که این شیردل را فروزش کنم
نجوید همی جز همه ناخوشی به گفتار و کردار و گردنکشی
رسیدم ز هر سو به گرد جهان خبر یافتم ز آشکار و نهان
گرفتم کمربند دیو سپید زدم بر زمین همچو یک شاخ بید
نتابم همی سر ز اسفندیار ازان زور و آن بخشش کارزار
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
خدنگم ز سندان گذر یافتی زبون داشتی گر سپر یافتی
زدم چند بر گبر اسفندیار گراینده دست مرا داشت خوار
همان تیغ من گر بدیدی پلنگ نهان داشتی خویشتن زیر سنگ
نبرد همی جوشن اندر برش نه آن پارهی پرنیان بر سرش
سپاسم ز یزدان که شب تیره شد دران تیرگی چشم او خیره شد
به رستم من از چنگ آن اژدها ندانم کزین خسته آیم رها
چه اندیشم اکنون جزین نیست رای که فردا بگردانم از رخش پای
به جایی شوم کو نیاید نشان به زابلستان گر کند سرفشان
سرانجام ازان کار سیر آید او اگرچه ز بد سیر دیر آید او
بدو گفت زال ای پسر گوش دار سخن چون به یاد آوری هوش دار
همه کارهای جهان را در است مگر مرگ کانرا دری دیگر است
یکی چاره دانم من این را گزین که سیمرغ را یار خوانم برین
گر او باشدم زین سخن رهنمای بماند به ما کشور و بوم و جای
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
چنین پاسخ آوردش اسفندیار
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار
شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت
بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره
بفرمود مهتر که جام آورید به جای می پخته خام آورید
ببینیم تا رستم اکنون ز می چه گوید چه آرد ز کاوس کی
بیاورد یک جام می میگسار که کشتی بکردی بروبر گذار
به یاد شهنشاه رستم بخورد برآورد ازان چشمهی زرد گرد
همان جام را کودک میگسار بیاورد پر بادهی شاهوار
چنین گفت پس با پشوتن به راز که بر می نیاید به آبت نیاز
چرا آب بر جام می بفگنی که تیزی نبیند کهن بشکنی
پشوتن چنین گفت با میگسار که بیآب جامی می افگن بیار
می آورد و رامشگران را بخواند ز رستم همی در شگفتی بماند
چو هنگامهی رفتن آمد فراز ز می لعل شد رستم سرفراز
چنین گفت با او یل اسفندیار که شادان بدی تا بود روزگار
می و هرچ خوردی ترا نوش باد روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم که ای نامدار همیشه خرد بادت آموزگار
هران می که با تو خورم نوش گشت روان خردمند را توش گشت
گر این کینه از مغز بیرون کنی بزرگی و دانش برافزون کنی
ز دشت اندرآیی سوی خان من بوی شاد یک چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجای آورم خرد پیش تو رهنمای آورم
بیاسای چندی و با بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش
چنین گفت با او یل اسفندیار که تخمی که هرگز نروید مکار
تو فردا ببینی ز مردان هنر چو من تاختن را ببندم کمر
تن خویش را نیز مستای هیچ به ایوان شو و کار فردا بسیچ
ببینی که من در صف کارزار چنانم چو با باده و میگسار
چو از شهر زاول به ایران شوم به نزدیک شاه و دلیران شوم
هنر بیش بینی ز گفتار من مجوی اندرین کار تیمار من
دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد
که گر من دهم دست بند ورا وگر سر فرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد
هم از بند او بد شود نام من بد آید ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرک راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن
که رستم ز دست جوانی بخست به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ
وگر کشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد
که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درشت
برین بر پس از مرگ نفرین بود همان نام من نیز بیدین بود
وگر من شوم کشته بر دست اوی نماند به زاولستان رنگ و بوی
شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیدهجهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیم
همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرمدار مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بینیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه
بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار
به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت
که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود
تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی
تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود
مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکیفزای
بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید
سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت
همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت
بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۱]
ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد
تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی
سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن
پگاه آی در جنگ من چارهساز مکن زین سپس کار بر خود دراز
تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه
بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی
ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم
تو در پهلوی خویش بشنیدهای به گفتار ایشان بگرویدهای
که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار
ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا
که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی
چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد
نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه
گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت
وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزارچنین پاسخ آوردش اسفندیار
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که گفتار بیشی نیاید به کار
شکم گرسنه روز نیمی گذشت ز گفتار پیکار بسیار گشت
بیارید چیزی که دارید خوان کسی را که بسیار گوید مخوان
چو بنهاد رستم به خوردن گرفت بماند اندر آن خوردن اندر شگفت
یل اسفندیار و گوان یکسره ز هر سو نهادند پیشش بره
بفرمود مهتر که جام آورید به جای می پخته خام آورید
ببینیم تا رستم اکنون ز می چه گوید چه آرد ز کاوس کی
بیاورد یک جام می میگسار که کشتی بکردی بروبر گذار
به یاد شهنشاه رستم بخورد برآورد ازان چشمهی زرد گرد
همان جام را کودک میگسار بیاورد پر بادهی شاهوار
چنین گفت پس با پشوتن به راز که بر می نیاید به آبت نیاز
چرا آب بر جام می بفگنی که تیزی نبیند کهن بشکنی
پشوتن چنین گفت با میگسار که بیآب جامی می افگن بیار
می آورد و رامشگران را بخواند ز رستم همی در شگفتی بماند
چو هنگامهی رفتن آمد فراز ز می لعل شد رستم سرفراز
چنین گفت با او یل اسفندیار که شادان بدی تا بود روزگار
می و هرچ خوردی ترا نوش باد روان دلاور پر از توش باد
بدو گفت رستم که ای نامدار همیشه خرد بادت آموزگار
هران می که با تو خورم نوش گشت روان خردمند را توش گشت
گر این کینه از مغز بیرون کنی بزرگی و دانش برافزون کنی
ز دشت اندرآیی سوی خان من بوی شاد یک چند مهمان من
سخن هرچ گفتم بجای آورم خرد پیش تو رهنمای آورم
بیاسای چندی و با بد مکوش سوی مردمی یاز و بازآر هوش
چنین گفت با او یل اسفندیار که تخمی که هرگز نروید مکار
تو فردا ببینی ز مردان هنر چو من تاختن را ببندم کمر
تن خویش را نیز مستای هیچ به ایوان شو و کار فردا بسیچ
ببینی که من در صف کارزار چنانم چو با باده و میگسار
چو از شهر زاول به ایران شوم به نزدیک شاه و دلیران شوم
هنر بیش بینی ز گفتار من مجوی اندرین کار تیمار من
دل رستم از غم پراندیشه شد جهان پیش او چون یکی بیشه شد
که گر من دهم دست بند ورا وگر سر فرازم گزند ورا
دو کارست هر دو به نفرین و بد گزاینده رسمی نو آیین و بد
هم از بند او بد شود نام من بد آید ز گشتاسپ انجام من
به گرد جهان هرک راند سخن نکوهیدن من نگردد کهن
که رستم ز دست جوانی بخست به زاول شد و دست او را ببست
همان نام من بازگردد به ننگ نماند ز من در جهان بوی و رنگ
وگر کشته آید به دشت نبرد شود نزد شاهان مرا روی زرد
که او شهریاری جوان را بکشت بدان کو سخن گفت با او درشت
برین بر پس از مرگ نفرین بود همان نام من نیز بیدین بود
وگر من شوم کشته بر دست اوی نماند به زاولستان رنگ و بوی
شکسته شود نام دستان سام ز زابل نگیرد کسی نیز نام
ولیکن همی خوب گفتار من ازین پس بگویند بر انجمن
چنین گفت پس با سرافراز مرد که اندیشه روی مرا زرد کرد
که چندین بگویی تو از کار بند مرا بند و رای تو آید گزند
مگر کاسمانی سخن دیگرست که چرخ روان از گمان برترست
همه پند دیوان پذیری همی ز دانش سخن برنگیری همی
ترا سال برنامد از روزگار ندانی فریب بد شهریار
تو یکتادلی و ندیدهجهان جهانبان به مرگ تو کوشد نهان
گر ایدونک گشتاسپ از روی بخت نیابد همی سیری از تاج و تخت
به گرد جهان بر دواند ترا بهر سختی پروراند ترا
به روی زمین یکسر اندیشه کرد خرد چون تبر هوش چون تیشه کرد
که تا کیست اندر جهان نامدار کجا سر نپیچاند از کارزار
کزان نامور بر تو آید گزند بماند بدو تاج و تخت بلند
که شاید که بر تاج نفرین کنیم وزین داستان خاک بالین کنیمادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
همی جان من در نکوهش کنی چرا دل نه اندر پژوهش کنی
به تن رنج کاری تو بر دست خویش جز از بدگمانی نیایدت پیش
مکن شهریارا جوانی مکن چنین بر بلا کامرانی مکن
دل ما مکن شهریارا نژند میاور به جان خود و من گزند
ز یزدان و از روی من شرمدار مخور بر تن خویشتن زینهار
ترا بینیازیست از جنگ من وزین کوشش و کردن آهنگ من
زمانه همی تاختت با سپاه که بر دست من گشت خواهی تباه
بماند به گیتی ز من نام بد به گشتاسپ بادا سرانجام بد
چو بشنید گردنکش اسفندیار بدو گفت کای رستم نامدار
به دانای پیشی نگر تا چه گفت بدانگه که جان با خرد کرد جفت
که پیر فریبنده کانا بود وگر چند پیروز و دانا بود
تو چندین همی بر من افسون کنی که تا چنبر از یال بیرون کنی
تو خواهی که هرکس که این بشنود بدین خوب گفتار تو بگرود
مرا پاک خوانند ناپاک رای ترا مرد هشیار نیکیفزای
بگویند کو با خرام و نوید بیامد ورا کرد چندی امید
سپهبد ز گفتار او سر بتافت ازان پس که جز جنگ کاری نیافت
همی خواهش او همه خوار داشت زبانی پر از تلخ گفتار داشت
بدانی که من سر ز فرمان شاه نتابم نه از بهر تخت و کلاه
بدو یابم اندر جهان خوب و زشت بدویست دوزخ بدو هم بهشت
ترا هرچ خوردی فزاینده باد بداندیشگان را گزاینده باد
تو اکنون به خوبی به ایوان بپوی سخن هرچ دیدی به دستان بگوی
سلیحت همه جنگ را ساز کن ازین پس مپیمای با من سخن
پگاه آی در جنگ من چارهساز مکن زین سپس کار بر خود دراز
تو فردا ببینی به آوردگاه که گیتی شود پیش چشمت سیاه
بدانی که پیکار مردان مرد چگونه بود روز جنگ و نبرد
بدو گفت رستم که ای شیرخوی ترا گر چنین آمدست آرزوی
ترا بر تگ رخش مهمان کنم سرت را به گوپال درمان کنم
تو در پهلوی خویش بشنیدهای به گفتار ایشان بگرویدهای
که تیغ دلیران بر اسفندیار به آوردگه بر، نیاید به کار
ببینی تو فردا سنان مرا همان گرد کرده عنان مرا
که تا نیز با نامداران مرد به خویی به آوردگه بر، نبرد
لب مرد برنا پر از خنده شد همی گوهر آن خنده را بنده شد
به رستم چنین گفت کای نامجوی چرا تیز گشتی بدین گفت و گوی
چو فردا بیابی به دشت نبرد ببینی تو آورد مردان مرد
نه من کوهم و زیرم اسپی چوکوه یگانه یکی مردمم چون گروه
گر از گرز من باد یابد سرت بگرید به درد جگر مادرت
وگر کشته آیی به آوردگاه ببندمت بر زین برم نزد شاه
بدان تا دگر بنده با شهریار نجوید به آوردگه کارزار
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
چنین گفت با رستم اسفندیار
چنین گفت با رستم اسفندیار که اکنون سرآمد مرا روزگار
تو اکنون مپرهیز و خیز ایدر آی که ما را دگرگونهتر گشت رای
مگر بشنوی پند و اندرز من بدانی سر مایه و ارز من
بکوشی و آن را بجای آوری بزرگی برین رهنمای آوری
تهمتن به گفتار او داد گوش پیاده بیامد برش با خروش
همی ریخت از دیدگان آب گرم همی مویه کردش به آوای نرم
چو دستان خبر یافت از رزمگاه ز ایوان چو باد اندر آمد به راه
ز خانه بیامد به دشت نبرد دو دیده پر از آب و دل پر ز درد
زواره فرامرز چو بیهشان برفتند چندی ز گردنکشان
خروشی برآمد ز آوردگاه که تاریک شد روی خورشید و ماه
به رستم چنین گفت زال ای پسر ترا بیش گریم به درد جگر
که ایدون شنیدم ز دانای چین ز اخترشناسان ایران زمین
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد سرآید برو روزگار
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
چنین گفت با رستم اسفندیار که از تو ندیدم بد روزگار
زمانه چنین بود و بود آنچ بود سخن هرچ گویم بباید شنود
بهانه تو بودی پدر بد زمان نه رستم نه سیمرغ و تیر و کمان
مرا گفت رو سیستان را بسوز نخواهم کزین پس بود نیمروز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج بدو ماند و من بمانم به رنج
کنون بهمن این نامور پور من خردمند و بیدار دستور من
بمیرم پدروارش اندر پذیر همه هرچ گویم ترا یادگیر
به زابلستان در ورا شاد دار سخنهای بدگوی را یاد دار
بیاموزش آرایش کارزار نشستنگه بزم و دشت شکار
می و رامش و زخم چوگان و کار بزرگی و برخوردن از روزگار
چنین گفت جاماسپ گم بوده نام که هرگز به گیتی مبیناد کام
که بهمن ز من یادگاری بود سرافرازتر شهریاری بود
تهمتن چو بشنید بر پای خاست ببر زد به فرمان او دست راست
که تو بگذری زین سخن نگذرم سخن هرچ گفتی به جای آورم
نشانمش بر نامور تخت عاج نهم بر سرش بر دلارای تاج
ز رستم چو بشنید گویا سخن بدو گفت نوگیر چون شد کهن
چنان دان که یزدان گوای منست برین دین به رهنمای منست
کزین نیکویها که تو کردهای ز شاهان پیشین که پروردهای
کنون نیک نامت به بد بازگشت ز من روی گیتی پرآواز گشت
غم آمد روان ترا بهره زین چنین بود رای جهانآفرین
چنین گفت پس با پشوتن که من نجویم همی زین جهان جز کفن
چو من بگذرم زین سپنجی سرای تو لشکر بیارای و شو باز جای
چو رفتی به ایران پدر را بگوی که چون کام یابی بهانه مجوی
زمانه سراسر به کام تو گشت همه مرزها پر ز نام تو گشت
امیدم نه این بود نزدیک تو سزا این بد از جان تاریک تو
جهان راست کردم به شمشیر داد به بد کس نیارست کرد از تو یاد
به ایران چو دین بهی راست شد بزرگی و شاهی مرا خواست شد
به پیش سران پندها دادیم نهانی به کشتن فرستادیم
کنون زین سخن یافتی کام دل بیارای و بنشین به آرام دل
چو ایمن شدی مرگ را دور کن به ایوان شاهی یکی سور کن
ترا تخت سختی و کوشش مرا ترا نام تابوت و پوشش مرا
چه گفت آن جهاندیده دهقان پیر که نگریزد از مرگ پیکان تیر
مشو ایمن از گنج و تاج و سپاه روانم ترا چشم دارد به راه
چو آیی بهم پیش داور شویم بگوییم و گفتار او بشنویم
کزو بازگردی به مادر بگوی که سیر آمد از رزم پرخاشجوی
که با تیر او گبر چون باد بود گذر کرده بر کوه پولاد بود
پس من تو زود آیی ای مهربان تو از من مرنج و مرنجان روان
برهنه مکن روی بر انجمن مبین نیز چهر من اندر کفن
ز دیدار زاری بیفزایدت کس از بخردان نیز نستایدت
همان خواهران را و جفت مرا که جویا بدندی نهفت مرا
بگویی بدان پرهنر بخردان که پدرود باشید تا جاودان
ز تاج پدر بر سرم بد رسید در گنج را جان من شد کلید
فرستادم اینک به نزدیک او که شرم آورد جان تاریک او
بگفت این و برزد یکی تیز دم که بر من ز گشتاسپ آمد ستم
همانگه برفت از تنش جان پاک تن خسته افگنده بر تیره خاک
تهمتن بنزد پشوتن رسید همه جامه بر تن سراسر درید
بر و جامه رستم همی پاره کرد سرش پر ز خاک و دلش پر ز درد
همی گفت زار ای نبرده سوار نیا شاه جنگی پدر شهریار
به خوبی شده در جهان نام من ز گشتاسپ بد شد سرانجام من
چو بسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بییار و جفت
روان تو بادا میان بهشت بداندیش تو بدرود هرچ کشت
زواره بدو گفت کای نامدار نبایست پذرفت زو زینهار
ز دهقان تو نشنیدی آن داستان که یاد آرد از گفتهی باستان
که گر پروری بچهی نرهشیر شود تیزدندان و گردد دلیر
چو سر برکشد زود جوید شکار نخست اندر آید به پروردگار
دو پهلو برآشفته از خشم بد نخستین ازان بد به زابل رسد
چو شد کشته شاهی چو اسفندیار ببینند ازین پس بد روزگار
ز بهمن رسد بد به زابلستان بپیچند پیران کابلستان
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
نگه کن که چون او شود تاجدار به پیش آورد کین اسفندیار
بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکی گمان
من آن برگزیدم که چشم خرد بدو بنگرد نام یاد آورد
گر او بد کند پیچد از روزگار تو چشم بلا را به تندی مخار
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
چنین گفت با رستم اسفندیار
چنین گفت با رستم اسفندیار که این نیک دل مهتر نامدار
من ایدون شنیدستم از بخردان بزرگان و بیداردل موبدان
ازان برگذشته نیاکان تو سرافراز و دیندار و پاکان تو
که دستان بدگوهر دیوزاد به گیتی فزونی ندارد نژاد
فراوان ز سامش نهان داشتند همی رستخیز جهان داشتند
تنش تیره بد موی و رویش سپید چو دیدش دل سام شد ناامید
بفرمود تا پیش دریا برند مگر مرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمرغ پر ندید اندرو هیچ آیین و فر
ببردش به جایی که بودش کنام ز دستان مر او را خورش بود کام
اگر چند سیمرغ ناهار بود تن زال پیش اندرش خوار بود
بینداختش پس به پیش کنام به دیدار او کس نبد شادکام
همی خورد افگنده مردار اوی ز جامه برهنه تن خوار اوی
چو افگند سیمرغ بر زال مهر برو گشت زین گونه چندی سپهر
ازان پس که مردار چندی چشید برهنه سوی سیستانش کشید
پذیرفت سامش ز بیبچگی ز نادانی و دیوی و غرچگی
خجسته بزرگان و شاهان من نیای من و نیکخواهان من
ورا برکشیدند و دادند چیز فراوان برین سال بگذشت نیز
یکی سرو بد نابسوده سرش چو با شاخ شد رستم آمد برش
ز مردی و بالا و دیدار اوی به گردون برآمد چنین کار اوی
برین گونه ناپارسایی گرفت ببالید و پس پادشاهی گرفت
ادبیات پارسی, [۱۹.۱۲.۱۶ ۱۴:۱۵]
چنین گفت رستم به اسفندیار
چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید
سر جادوان را بکندم ز تن ستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تخت شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بود که شمشیر تیزم جهانبخش بود
وزان پس که شد سوی هاماوران ببستند پایش به بند گران
ببردم ز ایرانیان لشکری به جایی که بد مهتری گر سری
بکشتم به جنگ اندرون شاهشان تهی کردم آن نامور گاهشان
جهاندار کاوس کی بسته بود ز رنج و ز تیمار دل خسته بود
بیاوردم از بند کاوس را همان گیو و گودرز و هم طوس را
به ایران بد افراسیاب آن زمان جهان پر ز درد از بد بدگمان
به ایران کشیدم ز هاماوران خود و شاه با لشکری بیکران
شب تیره تنها برفتم ز پیش همه نام جستم نه آرام خویش
چو دید آن درفشان درفش مرا به گوش آمدش بانگ رخش مرا
بپردخت ایران و شد سوی چین جهان شد پر از داد و پر آفرین
گر از یال کاوس خون آمدی ز پشتش سیاوش چون آمدی
وزو شاه کیخسرو پاک و راد که لهراسپ را تاج بر سر نهاد
پدرم آن دلیر گرانمایه مرد ز ننگ اندران انجمن خاک خورد
که لهراسپ را شاه بایست خواند ازو در جهان نام چندین نماند
چه نازی بدین تاج گشتاسپی بدین تازه آیین لهراسپی
که گوید برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند
که گر چرخ گوید مراکاین نیوش به گرز گرانش بمالم دو گوش
من از کودکی تا شدستم کهن بدین گونه از کس نبردم سخن
مرا خواری از پوزش و خواهش است وزین نرم گفتن مرا کاهش است
ز تیزیش خندان شد اسفندیار بیازید و دستش گرفت استوار
بدو گفت کای رستم پیلتن چنانی که بشنیدم از انجمن
ستبرست بازوت چون ران شیر برو یال چون اژدهای دلیر
میان تنگ و باریک همچون پلنگ به ویژه کجا گرز گیرد به چنگ
بیفشارد چنگش میان سخن ز برنا بخندید مرد کهن
ز ناخن فرو ریختش آب زرد همانا نجنبید زاندرد مرد
گرفت آن زمان دست مهتر به دست چنین گفت کای شاه یزدانپرست
خنک شاه گشتاسپ آن نامدار کجا پور دارد چو اسفندیار
خنک آنک چون تو پسر زاید او همی فر گیتی بیفزاید او
همی گفت و چنگش به چنگ اندرون همی داشت تا چهر او شد چو خون
همان ناخنش پر ز خوناب کرد سپهبد بروها پر از تاب کرد
بخندید ازو فرخ اسفندیار چنین گفت کای رستم نامدار
تو امروز می خور که فردا به رزم بپیچی و یادت نیاید ز بزم
چو من زین زرین نهم بر سپاه به سر بر نهم خسروانی کلاه
به نیزه ز اسپت نهم بر زمین ازان پس نه پرخاش جویی نه کین
دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم که من زو ندیدم گناه
بباشیم پیشش به خواهشگری بسازیم هرگونهیی داوری
رهانم ترا از غم و درد و رنج بیابی پس از رنج خوبی و گنج
بخندید رستم ز اسفندیار بدو گفت سیر آیی از کارزار
کجا دیدهای رزم جنگاوران کجا یافتی باد گرز گران
اگر بر جزین روی گردد سپهر بپوشید میان دو تن روی مهر
به جای می سرخ کین آوریم کمند نبرد و کمین آوریم
غو کوس خواهیم از آوای رود به تیغ و به گوپال باشد درود
ببینی تو ای فرخ اسفندیار گراییدن و گردش کارزار
چو فردا بیایی به دشت نبرد به آورد مرد اندر آید به مرد
ز باره به آغوش بردارمت ز میدان به نزدیک زال آرمت
نشانمت بر نامور تخت عاج نهم بر سرت بر دلافروز تاج
کجا یافتستم من از کیقباد به مینو همی جان او باد شاد
گشایم در گنج و هر خواسته نهم پیش تو یکسر آراسته
دهم بینیازی سپاه ترا به چرخ اندر آرم کلاه ترا
ازان پس بیابم به نزدیک شاه گرازان و خندان و خرم به راه
به مردی ترا تاج بر سر نهم سپاسی به گشتاسپ زین بر نهم
ازان پس ببندم کمر بر میان چنانچون ببستم به پیش کیان
همه روی پالیز بی خو کنم ز شادی تن خویش را نو کنم
چو تو شاه باشی و من پهلوان کسی را به تن در نباشد روانچنین گفت رستم به اسفندیار
چنین گفت رستم به اسفندیار که کردار ماند ز ما یادگار
کنون داده باش و بشنو سخن ازین نامبردار مرد کهن
اگر من نرفتی به مازندران به گردن برآورده گرز گران
کجا بسته بد گیو و کاوس و طوس شده گوش کر یکسر از بانگ کوس
که کندی دل و مغز دیو سپید که دارد به بازوی خویش این امید
سر جادوان را بکندم ز تن ستودان ندیدند و گور و کفن
ز بند گران بردمش سوی تخت شد ایران بدو شاد و او نیکبخت
مرا یار در هفتخوان رخش بود که شمشیر تیزم جهانبخش بود
وزان پس که شد سوی هاماوران ببستند پایش به بند گران
ببردم ز ایرانیان لشکری به جایی که بد مهتری گر سری