شعر هایی از شاهنامه فردوسی
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
آغاز داستان
کنون خورد باید می خوشگوار که میبوی مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هست ببخشای بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلست همه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همی گل از نالهی او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر چو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنش درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا به نزدیک خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار ندارد بجز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابر بدرد دل و گوش غران هژبر
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
ببودند هر دو بران رای مند
ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند
از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد برفتند با او سه هشیار و گرد
فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید
ز مجمر یکی آتشی برفروخت به بالای آن پر لختی بسوخت
چو پاسی ازان تیره شب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت
همانگه چو مرغ از هوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال با درد و غم ز پرواز مرغ اندر آمد دژم
بشد پیش با عود زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز
به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد
بدو گفت سیمرغ شاها چه بود که آمد ازین سان نیازت به دود
چنین گفت کاین بد به دشمن رساد که بر من رسید از بد بدنژاد
تن رستم شیردل خسته شد ازان خستگی جان من بسته شد
کزان خستگی بیم جانست و بس بران گونه خسته ندیدست کس
همان رخش گویی که بیجان شدست ز پیکان تنش زار و بیجان شدست
بیامد برین کشور اسفندیار نکوبد همی جز در کارزار
نجوید همی کشور و تاج و تخت برو بار خواهد همی با درخت
بدو گفت سیمرغ کای پهلوان مباش اندرین کار خستهروان
سزد گر نمایی به من رخش را همان سرفراز جهانبخش را
کسی سوی رستم فرستاد زال که لختی به چاره برافراز یال
بفرمای تا رخش را همچنان بیارند پیش من اندر زمان
چو رستم بران تند بالا رسید همان مرغ روشندل او را بدید
بدو گفت کای ژنده پیل بلند ز دست که گشتی بدین سان نژند
چرا رزم جستی ز اسفندیار چرا آتش افگندی اندر کنار
بدو گفت زال ای خداوند مهر چو اکنون نمودی بما پاک چهر
گر ایدونک رستم نگردد درست کجا خواهم اندر جهان جای جست
همه سیستان پاک ویران کنند به کام دلیران ایران کنند
شود کنده این تخمهی ما ز بن کنون بر چه رانیم یکسر سخن
نگه کرد مرغ اندران خستگی بدید اندرو راه پیوستگی
ازو چار پیکان به بیرون کشید به منقار از ان خستگی خون کشید
بران خستگیها بمالید پر هم اندر زمان گشت با زیب و فر
بدو گفت کاین خستگیها ببند همی باش یکچند دور از گزند
یکی پر من تر بگردان به شیر بمال اندران خستگیهای تیر
بران همنشان رخش را پیش خواست فرو کرد منقار بر دست راست
برون کرد پیکان شش از گردنش نبد خسته گر بسته جایی تنش
همانگه خروشی برآورد رخش بخندید شادان دل تاجبخش
بدو گفت مرغ ای گو پیلتن توی نامبردار هر انجمن
چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویینتن و نامدار
بدو گفت رستم گر او را ز بند نبودی دل من نگشتی نژند
مرا کشتن آسانتر آید ز ننگ وگر بازمانم به جایی ز جنگ
چنین داد پاسخ کز اسفندیار اگر سر بجا آوری نیست عار
که اندر زمانه چنویی نخاست بدو دارد ایران همی پشت راست
بپرهیزی از وی نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت
که آن جفت من مرغ با دستگاه به دستان و شمشیر کردش تباه
اگر با من اکنون تو پیمان کنی سر از جنگ جستن پشمان کنی
نجویی فزونی به اسفندیار گه کوشش و جستن کارزار
ور ایدونک او را بیامد زمان نیندیشی از پوزش بیگمان
پسانگه یکی چاره سازم ترا به خورشید سر برفرازم ترا
چو بشنید رستم دلش شاد شد از اندیشهی بستن آزاد شد
بدو گفت کز گفت تو نگذرم وگر تیغ بارد هوا بر سرم
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر بگویم کنون باتو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد نماندش گنج
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
شگفتی نمایم هم امشب ترا ببندم ز گفتار بد لب ترا
برو رخش رخشنده را برنشین یکی خنجر آبگون برگزین
چو بشنید رستم میان را ببست وزان جایگه رخش را برنشست
به سیمرغ گفت ای گزین جهان چه خواهد برین مرگ ما ناگهان
جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند بجز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست
کجا شد فریدون و هوشنگ شاه که بودند با گنج و تخت و کلاه
برفتند و ما را سپردند جای جهان را چنین است آیین و رای
همی راند تا پیش دریا رسید ز سیمرغ روی هوا تیره دید
چو آمد به نزدیک دریا فراز فرود آمد آن مرغ گردنفراز
به رستم نمود آن زمان راه خشک همی آمد از باد او بوی مشک
بمالید بر ترکش پر خویش بفرمود تا رستم آمدش پیش
گزی دید بر خاک سر بر هوا نشست از برش مرغ فرمانروا
بدو گفت شاخی گزین راستتر سرش برترین و تنش کاستتر
بدان گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوار مایه مدار
بر آتش مرین چوب را راست کن نگه کن یکی نغز پیکان کهن
بنه پر و پیکان و برو بر نشان نمودم ترا از گزندش نشان
چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و رز
بران کار سیمرغ بد رهنمای همی بود بر تارک او به پای
بدو گفت اکنون چو اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارزار
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
تو خواهش کن و لابه و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی
مگر بازگردد به شیرین سخن بیاد آیدش روزگار کهن
که تو چند گه بودی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان
چو پوزش کنی چند نپذیردت همی از فرومایگان گیردت
به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز
ابر چشم او راست کن هر دو دست چنانچون بود مردم گزپرست
زمانه برد راست آن را به چشم بدانگه که باشد دلت پر ز خشم
تن زال را مرغ پدرود کرد ازو تار وز خویشتن پود کرد
ازان جایگه نیکدل برپرید چو اندر هوا رستم او را بدید
یکی آتش چوب پرتاب کرد دلش را بران رزم شاداب کرد
یکی تیز پیکان بدو در نشاند چپ و راست پرها بروبر نشان
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
بدانست رستم که لابه به کار
بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز که پیکانش را داده بد آب رز
همی راند تیر گز اندر کمان سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور فزایندهی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا توان مرا هم روان مرا
که چندین بپیچم که اسفندیار مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بیداد کوشد همی همی جنگ و مردی فروشد همی
به بادافره این گناهم مگیر توی آفرینندهی ماه و تیر
چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ که رستم همی دیر شد سوی جنگ
بدو گفت کای سگزی بدگمان نشد سیر جانت ز تیر و کمان
ببینی کنون تیر گشتاسپی دل شیر و پیکان لهراسپی
یکی تیر بر ترگ رستم بزد چنان کز کمان سواران سزد
تهمتن گز اندر کمان راند زود بران سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرهی
نگون شد سر شاه یزدانپرست بیفتاد چاچی کمانش ز دست
گرفته بش و یال اسپ سیاه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چنین گفت رستم به اسفندیار که آوردی آن تخم زفتی به بار
تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم
من از شست تو هشت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
به یک تیر برگشتی از کارزار بخفتی بران بارهی نامدار
هماکنون به خاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت
همانگه سر نامبردار شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه
زمانی همی بود تا یافت هوش بر خاک بنشست و بگشاد گوش
سر تیر بگرفت و بیرون کشید همی پر و پیکانش در خون کشید
همانگه به بهمن رسید آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
بیامد به پیش پشوتن بگفت که پیکار ما گشت با درد جفت
تن ژنده پیل اندر آمد به خاک دل ما ازین درد کردند چاک
برفتد هر دو پیاده دوان ز پیش سپه تا بر پهلوان
بدیدند جنگی برش پر ز خون یکی تیر پرخون به دست اندرون
پشوتن بر و جامه را کرد چاک خروشان به سر بر همی کرد خاک
همی گشت بهمن به خاک اندرون بمالید رخ را بدان گرم خون
پشوتن همی گفت راز جهان که داند ز دینآوران و مهان
چو اسفندیاری که از بهر دین به مردی برآهیخت شمشیر کین
جهان کرد پاک از بد بتپرست به بد کار هرگز نیازید دست
به روز جوانی هلاک آمدش سر تاجور سوی خاک آمدش
بدی را کزو هست گیتی به درد پرآزار ازو جان آزاد مرد
فراوان برو بگذرد روزگار که هرگز نبیند بد کارزار
جوانان گرفتندش اندر کنار همی خون ستردند زان شهریار
پشوتن بروبر همی مویه کرد رخی پر ز خون و دلی پر ز درد
همی گفت زار ای یل اسفندیار جهانجوی و از تخمهی شهریار
که کند این چنین کوه جنگی ز جای که افگند شیر ژیان را ز پای
که کند این پسندیده دندان پیل که آگند با موج دریای نیل
چه آمد برین تخمه از چشم بد که بر بدکنش بیگمان بد رسد
کجا شد به رزم اندرون ساز تو کجا شد به بزم آن خوش آواز تو
کجا شد دل و هوش و آیین تو توانایی و اختر و دین تو
چو کردی جهان را ز بدخواه پاک نیامدت از پیل وز شیر باک
کنون آمدت سودمندی به کار که در خاک بیند ترا روزگار
که نفرین برین تاج و این تخت باد بدین کوشش بیش و این بخت باد
که چو تو سواری دلیر و جوان سرافراز و دانا و روشنروان
بدین سان شود کشته در کارزار به زاری سرآید برو روزگار
که مه تاج بادا و مه تخت شاه مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه
چنین گفت پر دانش اسفندیار که ای مرد دانای به روزگار
مکن خویشتن پیش من بر تباه چنین بود بهر من از تاج و گاه
تن کشته را خاک باشد نهال تو از کشتن من بدین سان منال
کجا شد فریدون و هوشنگ و جم ز باد آمده باز گردد به دم
همان پاکزاده نیاکان ما گزیده سرافراز و پاکان ما
برفتند و ما را سپردند جای نماند کس اندر سپنجی سرای
فراوان بکوشیدم اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان
که تا رای یزدان به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم
چو از من گرفت ای سخن روشنی ز بد بسته شد راه آهرمنی
زمانه بیازید چنگال تیز نبد زو مرا روزگار گریز
امید من آنست کاندر بهشت دلافروز من بدرود هرچ کشت
به مردی مرا پور دستان نکشت نگه کن بدین گز که دارم به مشت
بدین چوب شد روزگارم به سر ز سیمرغ وز رستم چارهگر
فسونها و نیرنگها زال ساخت که اروند و بند جهان او شناخت
چو اسفندیار این سخن یاد کرد بپیچید و بگریست رستم به درد
چنین گفت کز دیو ناسازگار ترا بهره رنج من آمد به کار
چنانست کو گفت یکسر سخن ز مردی به کژی نیفگند بن
که تا من به گیتی کمر بستهام بسی رزم گردنکشان جستهام
سواری ندیدم چو اسفندیار زرهدار با جوشن کارزار
چو بیچاره برگشتم از دست اوی بدیدم کمان و بر و شست اوی
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
سوی چاره گشتم ز بیچارگی بدادم بدو سر به یکبارگی
زمان ورا در کمان ساختم چو روزش سرآمد بینداختم
گر او را همی روز باز آمدی مرا کار گز کی فراز آمدی
ازین خاک تیره بباید شدن به پرهیز یک دم نشاید زدن
همانست کز گز بهانه منم وزین تیرگی در فسانه منم
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بدانگه که رزم یلان شد دراز
بدانگه که رزم یلان شد دراز همی دیر شد رستم سرفراز
زواره بیاورد زان سو سپاه یکی لشکری داغدل کینهخواه
به ایرانیان گفت رستم کجاست برین روز بیهوده خامش چراست
شما سوی رستم به جنگ آمدید خرامان به چنگ نهنگ آمدید
همی دست رستم نخواهید بست برین رزمگه بر نشاید نشست
زواره به دشنام لب برگشاد همی کرد گفتار ناخوب یاد
برآشفت ازان پور اسفندیار سواری بد اسپافگن و نامدار
جوانی که نوش آذرش بود نام سرافراز و جنگاور و شادکام
برآشفت با سگزی آن نامدار زبان را به دشنام بگشاد خوار
چنین گفت کری گو برمنش به فرمان شاهان کند بدکنش
نفرمود ما را یل اسفندیار چنین با سگان ساختن کارزار
که پیچد سر از رای و فرمان او که یارد گذشتن ز پیمان او
اگر جنگ بر نادرستی کنید به کار اندرون پیش دستی کنید
ببینید پیکار جنگاوران به تیغ و سنان و به گرز گران
زواره بفرمود کاندر نهید سران را ز خون بر سر افسر نهید
زواره بیامد به پیش سپاه دهاده برآمد ز آوردگاه
بکشتند ز ایرانیان بیشمار چو نوشآذر آن دید بر ساخت کار
سمند سرافراز را بر نشست بیامد یکی تیغ هندی به دست
یکی نامور بود الوای نام سرافراز و اسپافگن و شادکام
کجا نیزهی رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی
چو از دور نوشآذر او را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی تیغ زد بر سر و گردنش بدو نیمه شد پیلپیکر تنش
زواره برانگیخت اسپ نبرد به تندی به نوشآذر آواز کرد
که او را فگندی کنون پای دار چو الوای را من نخوانم سوار
زواره یکی نیزه زد بر برش به خاک اندر آمد همانگه سرش
چو نوشآذر نامور کشته شد سپه را همه روز برگشته شد
برادرش گریان و دل پر ز جوش جوانی که بد نام او مهرنوش
غمی شد دل مرد شمشیرزن برانگیخت آن بارهی پیلتن
برفت از میان سپه پیش صف ز درد جگر بر لب آورده کف
وزان سو فرامرز چون پیل مست بیامد یکی تیغ هندی به دست
برآویخت با او همی مهرنوش دو رویه ز لشکر برآمد خروش
گرامی دو پرخاشجوی جوان یکی شاهزاده دگر پهلوان
چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند
در آوردگه تیز شد مهرنوش نبودش همی با فرامرز توش
بزد تیغ بر گردن اسپ خویش سر بادپای اندرافگند پیش
فرامرز کردش پیاده تباه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چو بهمن برادرش را کشته دید زمین زیر او چون گل آغشته دید
بیامد دوان نزد اسفندیار به جایی که بود آتش کارزار
بدو گفت کای نره شیر ژیان سپاهی به جنگ آمد از سگزیان
دو پور تو نوشآذر و مهرنوش به خواری به سگزی سپردند هوش
تو اندر نبردی و ما پر ز درد جوانان و کیزادگان زیر گرد
برین تخمه این ننگ تا جاودان بماند ز کردار نابخردان
دل مرد بیدارتر شد ز خشم پر از تاب مغز و پر از آب چشم
به رستم چنین گفت کای بدنشان چنین بود پیمان گردنکشان
تو گفتی که لشکر نیارم به جنگ ترا نیست آرایش نام و ننگ
نداری ز من شرم وز کردگار نترسی که پرسند روز شمار
ندانی که مردان پیمانشکن ستوده نباشد بر انجمن
دو سگزی دو پور مرا کشتهاند بران خیرگی باز برگشتهاند
چو بشنید رستم غمی گشت سخت بلرزید برسان شاخ درخت
به جان و سر شاه سوگند خورد به خورشید و شمشیر و دشت نبرد
که من جنگ هرگز نفرمودهام کسی کین چنین کرد نستودهام
ببندم دو دست برادر کنون گر او بود اندر بدی رهنمون
فرامرز را نیز بسته دو دست بیارم بر شاه یزدانپرست
به خون گرانمایگانشان بکش مشوران ازین رای بیهوده هش
چنین گفت با رستم اسفندیار که بر کین طاوس نر خون مار
بریزیم ناخوب و ناخوش بود نه آیین شاهان سرکش بود
تو ای بدنشان چارهی خویش ساز که آمد زمانت به تنگی فراز
بر رخش با هردو رانت به تیر برآمیزم اکنون چو با آب شیر
بدان تا کس از بندگان زین سپس نجویند کین خداوند کس
وگر زنده مانی ببندمت چنگ به نزدیک شاهت برم بیدرنگ
بدو گفت رستم کزین گفت و گوی چه باشد مگر کم شود آبروی
به یزدان پناه و به یزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بدو گفت رستم که آرام گیر
بدو گفت رستم که آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر
دلت بیش کژی بپالد همی روانت ز دیوان ببالد همی
تو آن گوی کز پادشاهان سزاست نگوید سخن پادشا جز که راست
جهاندار داند که دستان سام بزرگست و بادانش و نیکنام
همان سام پور نریمان بدست نریمان گرد از کریمان بدست
بزرگست و گرشاسپ بودش پدر به گیتی بدی خسرو تاجور
همانا شنیدستی آواز سام نبد در زمانه چنو نیکنام
بکشتش به طوس اندرون اژدها که از چنگ او کس نیابد رها
به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ ورا کس ندیدی گریزان ز جنگ
به دریا سر ماهیان برفروخت هماندر هوا پر کرگس بسوخت
همی پیل را درکشیدی به دم دل خرم از یاد او شدم دژم
و دیگر یکی دیو بد بدگمان تنش بر زمین و سرش به آسمان
که دریای چین تا میانش بدی ز تابیدن خور زیانش بدی
همی ماهی از آب برداشتی سر از گنبد ماه بگذاشتی
به خورشید ماهیش بریان شدی ازو چرخ گردنده گریان نشدی
دو پتیاره زین گونه پیچان شدند ز تیغ یلی هر دو بیجان شدند
همان مادرم دخت مهراب بود بدو کشور هند شاداب بود
که ضحاک بودیش پنجم پدر ز شاهان گیتی برآورده سر
نژادی ازین نامورتر کراست خردمند گردن نپیچد ز راست
دگر آنک اندر جهان سربسر یلان را ز من جست باید هنر
همان عهد کاوس دارم نخست که بر من بهانه نیارند جست
همان عهد کیخسرو دادگر که چون او نبست از کیان کس کمر
زمین را سراسر همه گشتهام بسی شاه بیدادگر کشتهام
چو من برگذشتم ز جیحون بر آب ز توران به چین آمد افراسیاب
ز کاوس در جنگ هاماوران به تنها برفتم به مازندران
نه ارژنگ ماندم نه دیو سپید نه سنجه نه اولاد غندی نه بید
همی از پی شاه فرزند را بکشتم دلیر خردمند را
که گردی چو سهراب هرگز نبود به زور و به مردی و رزم آزمود
ز پانصد همانا فزونست سال که تا من جدا گشتم از پشت زال
همی پهلوان بودم اندر جهان یکی بود با آشکارم نهان
به سام فریدون فرخنژاد که تاج بزرگی به سر بر نهاد
ز تخت اندرآورد ضحاک را سپرد آن سر و تاج او خاک را
دگر سام کو بود ما را نیا ببرد از جهان دانش و کیمیا
سه دیگر که چون من ببستم کمر تن آسان شد اندر جهان تاجور
بران خرمی روز هرگز نبود پی مرد بیراه بر دز نبود
که من بودم اندر جهان کامران مرا بود شمشیر و گرز گران
بدان گفتم این تا بدانی همه تو شاهی و گردنکشان چون رمه
تو اندر زمانه رسیده نوی اگر چند با فر کیخسروی
تن خویش بینی همی در جهان نهای آگه از کارهای نهان
چو بسیار شد گفتها میخوریم به می جان اندیشه را بشکریم
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بفرمود تا بهمن آمدش پیش
بفرمود تا بهمن آمدش پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدو گفت اسپ سیه بر نشین بیارای تن را به دیبای چین
بنه بر سرت افسر خسروی نگارش همه گوهر پهلوی
بران سان که هرکس که بیند ترا ز گردنکشان برگزیند ترا
بداند که هستی تو خسرونژاد کند آفریننده را بر تو یاد
ببر پنج بالای زرین ستام سرافراز ده موبد نیکنام
هم از راه تا خان رستم بران مکن کار بر خویشتن برگران
درودش ده از ما و خوبی نمای بیارای گفتار و چربی فزای
بگویش که هرکس که گردد بلند جهاندار وز هر بدی بیگزند
ز دادار باید که دارد سپاس که اویست جاوید نیکی شناس
چو باشد فزایندهی نیکویی به پرهیز دارد سر از بدخویی
بیفزایدش کامگاری و گنج بود شادمان در سرای سپنج
چو دوری گزیند ز کردار زشت بیابد بدان گیتی اندر بهشت
بد و نیک بر ما همی بگذرد چنین داند آن کس که دارد خرد
سرانجام بستر بود تیرهخاک بپرد روان سوی یزدان پاک
به گیتی هرانکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت
همان بر که کاری همان بدروی سخن هرچ گویی همان بشنوی
کنون از تو اندازه گیریم راست نباید برین بر فزون و نه کاست
که بگذاشتی سالیان بیشمار به گیتی بدیدی بسی شهریار
اگر بازجویی ز راه خرد بدانی که چونین نه اندر خورد
که چندین بزرگی و گنج و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه
ز پیش نیاکان ما یافتی چو در بندگی تیز بشتافتی
چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه نکردی گذر سوی آن بارگاه
چو او شهر ایران به گشتاسپ داد نیامد ترا هیچ زان تخت یاد
سوی او یکی نامه ننوشتهای از آرایش بندگی گشتهای
نرفتی به درگاه او بندهوار نخواهی به گیتی کسی شهریار
ز هوشنگ و جم و فریدون گرد که از تخم ضحاک شاهی ببرد
همی رو چنین تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد
چو گشتاسپ شه نیست یک نامدار به رزم و به بزم و به رای و شکار
پذیرفت پاکیزه دین بهی نهان گشت گمراهی و بیرهی
چو خورشید شد راه گیهان خدیو نهان شد بدآموزی و راه دیو
ازان پس که ارجاسپ آمد به جنگ سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ
ندانست کس لشکرش را شمار پذیره شدش نامور شهریار
یکی گورستان کرد بر دشت کین که پیدا نبد پهن روی زمین
همانا که تا رستخیز این سخن میان بزرگان نگردد کهن
کنون خاور او راست تا باختر همی بشکند پشت شیران نر
ز توران زمین تا در هند و روم جهان شد مر او را چو یک مهره موم
ز دشت سواران نیزه گزار به درگاه اویند چندی سوار
فرستندش از مرزها باژ و ساو که با جنگ او نیستشان زور و تاو
ازان گفتم این با توای پهلوان که او از تو آزرده دارد روان
نرفتی بدان نامور بارگاه نکردی بدان نامداران نگاه
کرانی گرفتستی اندر جهان که داری همی خویشتن را نهان
فرامش ترا مهتران چون کنند مگر مغز و دل پاک بیرون کنند
همیشه همه نیکویی خواستی به فرمان شاهان بیاراستی
اگر بر شمارد کسی رنج تو به گیتی فزون آید از گنج تو
ز شاهان کسی بر چنین داستان ز بنده نبودند همداستان
مرا گفت رستم ز بس خواسته هم از کشور و گنج آراسته
به زاول نشستست و گشتست مست نگیرد کس از مست چیزی به دست
برآشفت یک روز و سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد
که او را بجز بسته در بارگاه نبیند ازین پس جهاندار شاه
کنون من ز ایران بدین آمدم نبد شاه دستور تا دم زدم
بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی ندیدی که خشم آورد چشم اوی
چو اینجا بیایی و فرمان کنی روان را به پوزش گروگان کنی
به خورشید رخشان و جان زریر به جان پدرم آن جهاندار شیر
که من زین پشیمان کنم شاه را برافرزوم این اختر و ماه را
که من زین که گفتم نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
پشوتن برین بر گوای منست روان و خرد رهنمای منست
همی جستم از تو من آرام شاه ولیکن همی از تو دیدم گناه
پدر شهریارست و من کهترم ز فرمان او یک زمان نگذرم
همه دوده اکنون بباید نشست زدن رای و سودن بدین کار دست
زواره فرامرز و دستان سام جهاندیده رودابهی نیک نام
همه پند من یک به یک بشنوید بدین خوب گفتار من بگروید
نباید که این خانه ویران شود به کام دلیران ایران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم بدو بر فراوان گناه آورم
بباشیم پیشش بخواهش به پای ز خشم و ز کین آرمش باز جای
نمانم که بادی بتو بر وزد بران سان که از گوهر من سزد
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بفرمود کاسپ سیه زین کنید
بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید
پس از لشکر نامور صدسوار برفتند با فرخ اسفندیار
بیامد دمان تا لب هیرمند به فتراک بر گرد کرده کمند
ازین سو خروشی برآورد رخش وزان روی اسپ یل تاجبخش
چنین تا رسیدند نزدیک آب به دیدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشک اندر آمد به رود پیاده شد و داد یل را درود
پس از آفرین گفت کز یک خدای همی خواستم تا بود رهنمای
که با نامداران بدین جایگاه چنین تندرست آید و با سپاه
نشینیم یکجای و پاسخ دهیم همی در سخن رای فرخ نهیم
چنان دان که یزدان گوای منست خرد زین سخن رهنمای منست
که من زین سخنها نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
که روی سیاوش گر دیدمی بدین تازهرویی نگردیدمی
نمانی همی چز سیاوخش را مر آن تاجدار جهان بخش را
خنک شاه کو چون تو دارد پسر به بالا و فرت بنازد پدر
خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند بیدار بخت ترا
دژم گردد آنکس که با تو نبرد بجوید سرش اندر آید به گرد
همه دشمنان از تو پر بیم باد دل بدسگالان به دو نیم باد
همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد
چو بشنید گفتارش اسفندیار فرود آمد از بارهی نامدار
گو پیلتن را به بر در گرفت چو خشنود شد آفرین برگرفت
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که دیدم ترا شاد و روشنروان
سزاوار باشد ستودن ترا یلان جهان خاک بودن ترا
خنک آنک چون تو پسر باشدش یکی شاخ بیند که بر باشدش
خنک آنک او را بود چون تو پشت بود ایمن از روزگار درشت
خنک زال کش بگذرد روزگار به گیتی بماند ترا یادگار
بدیدم ترا یادم آمد زریر سپهدار اسپافگن و نره شیر
بدو گفت رستم که ای پهلوان جهاندار و بیدار و روشنروان
یکی آرزو دارم از شهریار که باشم بران آرزو کامگار
خرامان بیایی سوی خان من به دیدار روشن کنی جام من
سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای از یلان جهان یادگار
هرانکس کجا چون تو باشد به نام همه شهر ایران بدو شادکام
نشاید گذر کردن از رای تو گذشت از بر و بوم وز جای تو
ولیکن ز فرمان شاه جهان نپیچم روان آشکار و نهان
به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران این بوم جنگ
تو آن کن که بر یابی از روزگار بران رو که فرمان دهد شهریار
تو خود بند بر پای نه بیدرنگ نباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزدیک شاه سراسر بدو بازگردد گناه
وزین بستگی من جگر خستهام به پیش تو اندر کمر بستهام
نمانم که تا شب بمانی به بند وگر بر تو آید ز چیزی گزند
همه از من انگار ای پهلوان بدی ناید از شاه روشنروان
ازان پس که من تاج بر سر نهم جهان را به دست تو اندر نهم
نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه
چو تو بازگردی به زابلستان به هنگام بشکوفهی گلستان
ز من نیز یابی بسی خواسته که گردد بر و بومت آراسته
بدو گفت رستم که ای نامدار همی جستم از داور کردگار
که خرم کنم دل به دیدار تو کنون چون بدیدم من آزار تو
دو گردن فرازیم پیر و جوان خردمند و بیدار دو پهلوان
بترسم که چشم بد آید همی سر از خوب خوش برگراید همی
همی یابد اندر میان دیو راه دلت کژ کند از پی تاج و گاه
یکی ننگ باشد مرا زین سخن که تا جاودان آن نگردد کهن
که چون تو سپهبد گزیده سری سرافراز شیری و نامآوری
نیایی زمانی تو در خان من نباشی بدین مرز مهمان من
گر این تیزی از مغز بیرون کنی بکوشی و بر دیو افسون کنی
ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم به دیدار تو رامش جان کنم
مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کس که روشن روانم برینست و بس
ز تو پیش بودند کنداوران نکردند پایم به بند گران
به پاسخ چنین گفتش اسفندیار که ای در جهان از گوان یادگار
همه راست گفتی نگفتی دروغ به کژی نگیرند مردان فروغ
ولیکن پشوتن شناسد که شاه چه فرمود تا من برفتم به راه
گر اکنون بیایم سوی خان تو بوم شاد و پیروز مهمان تو
تو گردن بپیچی ز فرمان شاه مرا تابش روز گردد سیاه
دگر آنک گر با تو جنگ آورم به پرخاش خوی پلنگ آورم
فرامش کنم مهر نان و نمک به من بر دگرگونه گردد فلک
وگر سربپیچم ز فرمان شاه بدان گیتی آتش بود جایگاه
ترا آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
که داند که فردا چه شاید بدن بدین داستانی نباید زدن
بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامهی راه بیرون کنم
به یک هفته نخچیر کردم همی به جای بره گور خوردم همی
به هنگام خوردن مرا باز خوان چون با دوده بنشینی از پیش خوان
ازان جایگه رخش را برنشست دل خسته را اندر اندیشه بست
بیامد دمان تا به ایوان رسید رخ زال سام نریمان بدید
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بدو گفت کای مهتر نامدار رسیدم به نزدیک اسفندیار
سواریش دیدم چو سرو سهی خردمند و با زیب و با فرهی
تو گفتی که شاه فریدون گرد بزرگی دانایی او را سپرد
به دیدن فزون آمد از آگهی همی تافت زو فر شاهنشهی
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
به شبگیر هنگام بانگ خروس
به شبگیر هنگام بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس
چو پیلی به اسپ اندر آورد پای بیاورد چون باد لشکر ز جای
همی رفت تا پیشش آمد دو راه فرو ماند بر جای پیل و سپاه
دژ گنبدان بود راهش یکی دگر سوی ز اول کشید اندکی
شترانک در پیش بودش بخفت تو گفتی که گشتست با خاک جفت
همی چوب زد بر سرش ساروان ز رفتن بماند آن زمان کاروان
جهانجوی را آن بد آمد به فال بفرمود کش سر ببرند و یال
بدان تا بدو بازگردد بدی نباشد بجز فره ایزدی
بریدند پرخاشجویان سرش بدو بازگشت آن زمان اخترش
غمی گشت زان اشتر اسفندیار گرفت آن زمان اختر شوم خوار
چنین گفت کانکس که پیروز گشت سر بخت او گیتی افروز گشت
بد و نیک هر دو ز یزدان بود لب مرد باید که خندان بود
وزانجا بیامد سوی هیرمند همی بود ترسان ز بیم گزند
بر آیین ببستند پردهسرای بزرگان لشگر گزیدند جای
شراعی بزد زود و بنهاد تخت بران تخت بر شد گو نیکبخت
می آورد و رامشگران را بخواند بسی زر و گوهر بریشان فشاند
به رامش دل خویشتن شاد کرد دل راد مردان پر از یاد کرد
چو گل بشکفید از می سالخورد رخ نامداران و شاه نبرد
به یاران چنین گفت کز رای شاه نپیچیدم و دور گشتم ز راه
مرا گفت بر کار رستم بسیچ ز بند و ز خواری میاسای هیچ
به کردن برفتم برای پدر کنون این گزین پیر پرخاشخر
بسی رنج دارد به جای سران جهان راست کرده به گرز گران
همه شهر ایران بدو زندهاند اگر شهریارند و گر بندهاند
فرستاده باید یکی تیز ویر سخنگوی و داننده و یادگیر
سواری که باشد ورا فر و زیب نگیرد ورا رستم اندر فریب
گر ایدونک آید به نزدیک ما درفشان کند رای تاریک ما
به خوبی دهد دست بند مرا به دانش ببندد گزند مرا
نخواهم من او را بجز نیکویی اگر دور دارد سر از بدخویی
پشوتن بدو گفت اینست راه برین باش و آزرم مردان بخواه
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
به فرزند پاسخ چنین داد شاه
به فرزند پاسخ چنین داد شاه که از راستی بگذری نیست راه
ازین بیش کردی که گفتی تو کار که یار تو بادا جهان کردگار
نبینم همی دشمنی در جهان نه در آشکارا نه اندر نهان
که نام تو یابد نه پیچان شود چه پیچان همانا که بیجان شود
به گیتی نداری کسی را همال مگر بیخرد نامور پور زال
که او راست تا هست زاولستان همان بست و غزنین و کاولستان
به مردی همی ز آسمان بگذرد همی خویشتن کهتری نشمرد
که بر پیش کاوس کی بنده بود ز کیخسرو اندر جهان زنده بود
به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن که او تاج نو دارد و ما کهن
به گیتی مرا نیست کس هم نبرد ز رومی و توری و آزاد مرد
سوی سیستان رفت باید کنون به کار آوری زور و بند و فسون
برهنه کنی تیغ و گوپال را به بند آوری رستم زال را
زواره فرامرز را همچنین نمانی که کس برنشیند به زین
به دادار گیتی که او داد زور فروزندهی اختر و ماه و هور
که چون این سخنها به جای آوری ز من نشنوی زین سپس داوری
سپارم به تو تاج و تخت و کلاه نشانم بر تخت بر پیشگاه
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای پرهنر نامور شهریار
همی دور مانی ز رستم کهن براندازه باید که رانی سخن
تو با شاه چین جنگ جوی و نبرد ازان نامداران برانگیز گرد
چه جویی نبرد یکی مرد پیر که کاوس خواندی ورا شیرگیر
ز گاه منوچهر تا کیقباد دل شهریاران بدو بود شاد
نکوکارتر زو به ایران کسی نبودست کاورد نیکی بسی
همی خواندندش خداوند رخش جهانگیر و شیراوژن و تاجبخش
نه اندر جهان نامداری نوست بزرگست و با عهد کیخسروست
اگر عهد شاهان نباشد درست نباید ز گشتاسپ منشور جست
چنین داد پاسخ به اسفندیار که ای شیر دل پرهنر نامدار
هرانکس که از راه یزدان بگشت همان عهد او گشت چون باد دشت
همانا شنیدی که کاوس شاه به فرمان ابلیس گم کرد راه
همی باسمان شد به پر عقاب به زاری به ساری فتاد اندر آب
ز هاماوران دیوزادی ببرد شبستان شاهی مر او را سپرد
سیاوش به آزار او کشته شد همه دوده زیر و زبر گشته شد
کسی کو ز عهد جهاندار گشت به گرد در او نشاید گذشت
اگر تخت خواهی ز من با کلاه ره سیستان گیر و برکش سپاه
چو آنجا رسی دست رستم ببند بیارش به بازو فگنده کمند
زواره فرامرز و دستان سام نباید که سازند پیش تو دام
پیاده دوانش بدین بارگاه بیاور کشان تا ببیند سپاه
ازان پس نپیچد سر از ما کسی اگر کام اگر گنج یابد بسی
سپهبد بروها پر از تاب کرد به شاه جهان گفت زین بازگرد
ترا نیست دستان و رستم به کار همی راه جویی به اسفندیار
دریغ آیدت جای شاهی همی مرا از جهان دور خواهی همی
ترا باد این تخت و تاج کیان مرا گوشهیی بس بود زین جهان
ولیکن ترا من یکی بندهام به فرمان و رایت سرافگندهام
بدو گفت گشتاسپ تندی مکن بلندی بیابی نژندی مکن
ز لشکر گزین کن فراوان سوار جهاندیدگان از در کارزار
سلیح و سپاه و درم پیش تست نژندی به جان بداندیش تست
چه باید مرا بیتو گنج و سپاه همان گنج و تخت و سپاه و کلاه
چنین داد پاسخ یل اسفندیار که لشکر نیاید مرا خود به کار
گر ایدونک آید زمانم فراز به لشکر ندارد جهاندار باز
ز پیش پدر بازگشت او به تاب چه از پادشاهی چه از خشم باب
به ایوان خویش اندر آمد دژم لبی پر ز باد و دلی پر ز غم
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
ز بلبل شنیدم یکی داستان
ز بلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتهی باستان
که چون مست باز آمد اسفندیار دژم گشته از خانهی شهریار
کتایون قیصر که بد مادرش گرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بیدار شد تیره شب یکی جام می خواست و بگشاد لب
چنین گفت با مادر اسفندیار که با من همی بد کند شهریار
مرا گفت چون کین لهراسپ شاه بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بیاری ز بند کنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدان پاک بیخو کنی بکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تراست همان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتاب سر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفت ندارد ز من راستیها نهفت
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم به زور و به دل جنگ شیران کنم
غمی شد ز گفتار او مادرش همه پرنیان خار شد بر برش
بدانست کان تاج و تخت و کلاه نبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت کای رنج دیده پسر ز گیتی چه جوید دل تاجور
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه تو داری برین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسر تو داری دگر لشکر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراست بزرگی و شاهی و بختش تراست
چه نیکوتر از نره شیر ژیان به پیش پدر بر کمر بر میان
چنین گفت با مادر اسفندیار که نیکو زد این داستان هوشیار
که پیش زنان راز هرگز مگوی چو گویی سخن بازیابی بکوی
مکن هیچ کاری به فرمان زن که هرگز نبینی زنی رای زن
پر از شرم و تشویر شد مادرش ز گفته پشیمانی آمد برش
بشد پیش گشتاسپ اسفندیار همی بود به آرامش و میگسار
دو روز و دو شب بادهی خام خورد بر ماهرویش دل آرام کرد
سیم روز گشتاسپ آگاه شد که فرزند جویندهی گاه شد
همی در دل اندیشه بفزایدش همی تاج و تخت آرزو آیدش
بخواند آن زمان شاه جاماسپ را همان فال گویان لهراسپ را
برفتند با زیجها برکنار بپرسید شاه از گو اسفندیار
که او را بود زندگانی دراز نشیند به شادی و آرام و ناز
به سر بر نهد تاج شاهنشهی برو پای دارد بهی و مهی
چو بشنید دانای ایران سخن نگه کرد آن زیجهای کهن
ز دانش بروها پر از تاب کرد ز تیمار مژگان پر از آب کرد
همی گفت بد روز و بد اخترم ببارید آتش همی بر سرم
مرا کاشکی پیش فرخ زریر زمانه فگندی به چنگال شیر
وگر خود نکشتی پدر مر مرا نگشتی به جاماسپ بداخترا
ورا هم ندیدی به خاک اندرون بران سان فگنده پیش پر ز خون
چو اسفندیاری که از چنگ اوی بدرد دل شیر ز آهنگ اوی
ز دشمن جهان سربسر پاک کرد به رزم اندرون نیستش هم نبرد
جهان از بداندیش بیبیم کرد تن اژدها را به دو نیم کرد
ازاین پس غم او بباید کشید بسی شور و تلخی بباید چشید
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد سخن گوی وز راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگوی کزین پرسشم تلخی آمد به روی
گر او چون زریر سپهبد بود مرا زیستن زین سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست کیست کزان درد ما را بباید گریست
بدو گفت جاماسپ کای شهریار تواین روز را خوار مایه مدار
ورا هوش در زاولستان بود به دست تهم پور دستان بود
به جاماسپ گفت آنگهی شهریار به من بر بگردد بد روزگار؟
که گر من سر تاج شاهنشهی سپارم بدو تاج و تخت مهی
نبیند بر و بوم زاولستان نداند کس او را به کاولستان
شود ایمن از گردش روزگار؟ بود اختر نیکش آموزگار؟
چنین داد پاسخ ستاره شمر که بر چرخ گردان نیابد گذر
ازین بر شده تیز چنگ اژدها به مردی و دانش که آمد رها
بباشد همه بودنی بیگمان نجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پراندیشه شد سرش را غم و درد هم پیشه شد
بد اندیشه و گردش روزگار همی بر بدی بودش آموزگار
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
ز رستم چو بشنید بهمن سخن
ز رستم چو بشنید بهمن سخن روان گشت با موبد پاکتن
تهمتن زمانی به ره در بماند زواره فرامرز را پیش خواند
کز ایدر به نزدیک دستان شوید به نزد مه کابلستان شوید
بگویید کاسفندیار آمدست جهان را یکی خواستار آمدست
به ایوانها تخت زرین نهید برو جامهی خسرو آیین نهید
چنان هم که هنگام کاوس شاه ازان نیز پرمایهتر پایگاه
بسازید چیزی که باید خورش خورشهای خوب از پی پرورش
که نزدیک ما پور شاه آمدست پر از کینه و رزمخواه آمدست
گوی نامدارست و شاهی دلیر نیندیشد از جنگ یک دشت شیر
شوم پیش او گر پذیرد نوید به نیکی بود هرکسی را امید
اگر نیکویی بینم اندر سرش ز یاقوت و زر آورم افسرش
ندارم ازو گنج و گوهر دریغ نه برگستوان و نه گوپال و تیغ
وگر بازگرداندم ناامید نباشد مرا روز با او سپید
تو دانی که آن تابداده کمند سر ژنده پیل اندر آرد به بند
زواره بدو گفت مندیش ازین نجوید کسی رزم کش نیست کین
ندانم به گیتی چو اسفندیار برای و به مردی یکی نامدار
نیاید ز مرد خرد کار بد ندید او ز ما هیچ کردار بد
زواره بیامد به نزدیک زال وزان روی رستم برافراخت یال
بیامد دمان تا لب هیرمند سرش تیز گشته ز بیم گزند
عنان را گران کرد بر پیش رود همی بود تا بهمن آرد درود
چو بهمن بیامد به پردهسرای همی بود پیش پدر بر به پای
بپرسید ازو فرخ اسفندیار که پاسخ چه کرد آن یل نامدار
چو بشنید بنشست پیش پدر بگفت آنچ بشنیده بد در بدر
نخستین درودش ز رستم بداد پسانگاه گفتار او کرد یاد
همه دیده پیش پدر بازگفت همان نیز نادیده اندر نهفت
بدو گفت چون رستم پیلتن ندیده بود کس بهر انجمن
دل شیر دارد تن ژنده پیل نهنگان برآرد ز دریای نیل
بیامد کنون تا لب هیرمند ابی جوشن و خود و گرز و کمند
به دیدار شاه آمدستش نیاز ندانم چه دارد همی با تو راز
ز بهمن برآشفت اسفندیار ورا بر سر انجمن کرد خوار
بدو گفت کز مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز
وگر کودکان را بکاری بزرگ فرستی نباشد دلیر و سترگ
تو گردنکشان را کجا دیدهای که آواز روباه بشنیدهای
که رستم همی پیل جنگی کنی دل نامور انجمن بشکنی
چنین گفت پس با پشوتن به راز که این شیر رزمآور جنگ ساز
جوانی همی سازد از خویشتن ز سالش همانا نیامد شکن
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
سخنهای آن نامور پیشگاه
سخنهای آن نامور پیشگاه چو بشنید بهمن بیامد به راه
بپوشید زربفت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی
خرامان بیامد ز پردهسرای درفشی درفشان پس او به پای
جهانجوی بگذشت بر هیرمند جوانی سرافراز و اسپی بلند
هماندر زمان دیدهبانش بدید سوی زاولستان فغان برکشید
که آمد نبرده سواری دلیر به هر ای زرین سیاهی به زیر
پس پشت او خوار مایه سوار تنآسان گذشت از لب جویبار
هماندر زمان زال زر برنشست کمندی به فتراک و گرزی به دست
بیامد ز دیده مر او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
چنین گفت کین نامور پهلوست سرافراز با جامهی خسروست
ز لهراسپ دارد همانا نژاد پی او برین بوم فرخنده باد
ز دیده بیامد به درگاه رفت زمانی به اندیشه بر زین بخفت
هماندر زمان بهمن آمد پدید ازو رایت خسروی گسترید
ندانست مرد جوان زال را بیفراخت آن خسروی یال را
چو نزدیکتر گشت آواز داد بدو گفت کای مرد دهقاننژاد
سرانجمن پور دستان کجاست که دارد زمانه بدو پشت راست
که آمد به زاول گو اسفندیار سراپرده زد بر لب رودبار
بدو گفت زال ای پسر کام جوی فرود آی و می خواه و آرام جوی
کنون رستم آید ز نخچیرگاه زواره فرامرز و چندی سپاه
تو با این سواران بباش ارجمند بیارای دل را به بگماز چند
چنین داد پاسخ که اسفندیار نفرمودمان رامش و میگسار
گزین کن یکی مرد جوینده راه که با من بیاید به نخچیرگاه
بدو گفت دستان که نام تو چیست همی بگذری تیز کام تو چیست
برآنم که تو خویش لهراسپی گر از تخمهی شاه گشتاسپی
چنین داد پاسخ که من بهمنم نبیرهی جهاندار رویین تنم
چو بشنید گفتار آن سرفراز فرود آمد از باره بردش نماز
بخندید بهمن پیاده ببود بپرسیدش و گفت بهمن شنود
بسی خواهشش کرد کایدر بایست چنین تیز رفتن ترا روی نیست
بدو گفت فرمان اسفندیار نشاید گرفتن چنین سست و خوار
گزین کرد مردی که دانست راه فرستاده با او به نخچیرگاه
همی رفت پیش اندرون رهنمون جهاندیدهیی نام او شیرخون
به انگشت بنمود نخچیرگاه هماندر زمان بازگشت او ز راه
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
سپیده همانگه ز که بر دمید
سپیده همانگه ز که بر دمید میان شب تیره اندر چمید
بپوشید رستم سلیح نبرد همی از جهان آفرین یاد کرد
چو آمد بر لشکر نامدار که کین جوید از رزم اسفندیار
بدو گفت برخیز ازین خواب خوش برآویز با رستم کینهکش
چو بشنید آوازش اسفندیار سلیح جهان پیش او گشت خوار
چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد ز چنگال مرد دلیر
گمانی نبردم که رستم ز راه به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه
همان بارکش رخش زیراندرش ز پیکان نبود ایچ پیدا برش
شنیدم که دستان جادوپرست به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد برابر نکردم پس این با خرد
پشوتن بدو گفت پر آب چشم که بر دشمنت باد تیمار و خشم
چه بودت که امروز پژمردهای همانا به شب خواب نشمردهای
میان جهان این دو یل را چه بود که چندین همی رنج باید فزود
بدانم که بخت تو شد کندرو که کین آورد هر زمان نو به نو
بپوشید جوشن یل اسفندیار بیامد بر رستم نامدار
خروشید چون روی رستم بدید که نام تو باد از جهان ناپدید
فراموش کردی تو سگزی مگر کمان و بر مرد پرخاشخر
ز نیرنگ زالی بدین سان درست وگرنه که پایت همی گور جست
بکوبمت زین گونه امروز یال کزین پس نبیند ترا زنده زال
چنین گفت رستم به اسفندیار که ای سیر ناگشته از کارزار
بترس از جهاندار یزدان پاک خرد را مکن با دل اندر مغاک
من امروز نز بهر جنگ آمدم پی پوزش و نام و ننگ آمدم
تو با من به بیداد کوشی همی دو چشم خرد را بپوشی همی
به خورشید و ماه و به استا و زند که دل را نرانی به راه گزند
نگیری به یاد آن سخنها که رفت وگر پوست بر تن کسی را بکفت
بیابی ببینی یکی خان من روندست کام تو بر جان من
گشایم در گنج دیرینه باز کجا گرد کردم به سال دراز
کنم بار بر بارگیهای خویش به گنجور ده تا براند ز پیش
برابر همی با تو آیم به راه کنم هرچ فرمان دهی پیش شاه
اگر کشتنیم او کشد شایدم همان نیز اگر بند فرمایدم
همی چاره جویم که تا روزگار ترا سیر گرداند از کارزار
نگه کن که دانای پیشی چه گفت که هرگز مباد اختر شوم جفت
چنین داد پاسخ که مرد فریب نیم روز پرخاش و روز نهیب
اگر زنده خواهی که ماند به جای نخستین سخن بند بر نه به پای
از ایوان و خان چند گویی همی رخ آشتی را بشویی همی
دگر باره رستم زبان برگشاد مکن شهریارا ز بیداد یاد
مکن نام من در جهان زشت و خوار که جز بد نیاید ازین کارزار
هزارانت گوهر دهم شاهوار همان یارهی زر با گوشوار
هزارانت بنده دهم نوشلب پرستنده باشد ترا روز و شب
هزارت کنیزک دهم خلخی که زیبای تاجاند با فرخی
دگر گنج سام نریمان و زال گشایم به پیش تو ای بیهمال
همه پاک پیش تو گرد آورم ز زابلستان نیز مرد آورم
که تا مر ترا نیز فرمان کنند روان را به فرمان گروگان کنند
ازان پس به پیشت پرستارورا دوان با تو آیم بر شهریار
ز دل دور کن شهریارا تو کین مکن دیو را با خرد همنشین
جز از بند دیگر ترا دست هست بمن بر که شاهی و یزدان پرست
که از بند تا جاودان نام بد بماند به من وز تو انجام بد
به رستم چنین گفت اسفندیار که تا چندگویی سخن نابکار
مرا گویی از راه یزدان بگرد ز فرمان شاه جهانبان بگرد
که هرکو ز فرمان شاه جهان بگردد سرآید بدو بر زمان
جز از بند گر کوشش (و) کارزار به پیشم دگرگونه پاسخ میار
به تندی به پاسخ گو نامدار چنین گفت کای پرهنر شهریار
همی خوار داری تو گفتار من به خیره بجویی تو آزار من
چنین داد پاسخ که چند از فریب همانا به تنگ اندر آمد نشیب
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
نشست از بر رخش چون پیل مست
نشست از بر رخش چون پیل مست یکی گرزهی گاو پیکر به دست
بیامد دمان تا به نزدیک آب سپه را به دیدار او بد شتاب
هرانکس که از لشکر او را بدید دلش مهر و پیوند او برگزید
همی گفت هرکس که این نامدار نماند به کس جز به سام سوار
برین کوههی زین که آهنست همان رخش گویی که آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پیل برافشاند از تارک پیل نیل
کسی مرد ازین سان به گیتی ندید نه از نامداران پیشین شنید
خرد نیست اندر سر شهریار که جوید ازین نامور کارزار
برین سان همی از پی تاج و گاه به کشتن دهد نامداری چو ماه
به پیری سوی گنج یازان ترست به مهر و به دیهیم نازان ترست
همی آمد از دور رستم چو شیر به زیر اندرون اژدهای دلیر
چو آمد به نزدیک اسفندیار همانگه پذیره شدش نامدار
بدو گفت رستم که ای پهلوان نوآیین و نوساز و فرخ جوان
خرامی نیرزید مهمان تو چنین بود تا بود پیمان تو
سخن هرچ گویم همه یاد گیر مشو تیز با پیر بر خیره خیر
همی خویشتن را بزرگ آیدت وزین نامداران سترگ آیدت
همانا به مردی سبک داریم به رای و به دانش تنک داریم
به گیتی چنان دان که رستم منم فروزندهی تخم نیرم منم
بخاید ز من چنگ دیو سپید بسی جاودان را کنم ناامید
بزرگان که دیدند ببر مرا همان رخش غران هژبر مرا
چو کاموس جنگی چو خاقان چین سواران جنگی و مردان کین
که از پشت زینشان به خم کمند ربودم سر و پای کردم به بند
نگهدار ایران و توران منم به هر جای پشت دلیران منم
ازین خواهش من مشو بدگمان مدان خویشتن برتر از آسمان
من از بهر این فر و اورند تو بجویم همی رای و پیوند تو
نخواهم که چون تو یکی شهریار تبه دارد از چنگ من روزگار
که من سام یل رابخوانم دلیر کزو بیشه بگذاشتی نره شیر
به گیتی منم زو کنون یادگار دگر شاهزاده یل اسفندیار
بسی پهلوان جهان بودهام سخنها ز هر گونه بشنودهام
سپاسم ز یزدان که بگذشت سال بدیدم یکی شاه فرخ همال
که کین خواهد از مرد ناپاک دین جهانی بروبر کنند آفرین
توی نامور پرهنر شهریار به جنگ اندرون افسر کارزار
بخندید از رستم اسفندیار بدو گفت کای پور سام سوار
شدی تنگدل چون نیامد خرام نجستم همی زین سخن کام و نام
چنین گرم بد روز و راه دراز نکردم ترا رنجه تندی مساز
همی گفتم از بامداد پگاه به پوزش بسازم سوی داد راه
به دیدار دستان شوم شادمان به تو شاد دارم روان یک زمان
کنون تو بدین رنج برداشتی به دشت آمدی خانه بگذاشتی
به آرام بنشین و بردار جام ز تندی و تیزی مبر هیچ نام
به دست چپ خویش بر جای کرد ز رستم همی مجلس آرای کرد
جهاندیده گفت این نه جای منست بجایی نشینم که رای منست
به بهمن بفرمود کز دست راست نشستی بیارای ازان کم سزاست
چنین گفت با شاهزاده به خشم که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم که از تخمهی سام کنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد کفی راد دارد دلی پر ز داد
سزاوار من گر ترا نیست جای مرا هست پیروزی و هوش و رای
ازان پس بفرمود فرزند شاه که کرسی زرین نهد پیش گاه
بدان تا گو نامور پهلوان نشیند بر شهریار جوان
بیامد بران کرسی زر نشست پر از خشم بویا ترنجی بدست
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
همی بود بهمن به زابلستان
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونهیی رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هماندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آبروی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهی تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهی درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینهجوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشنروان
نبیره که از جان گرامیتر است به دانش ز جاماسپ نامیتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانشپذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهی نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشندل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمندهمی بود بهمن به زابلستان
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونهیی رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هماندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آبروی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهی تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهی درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینهجوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشنروان
نبیره که از جان گرامیتر است به دانش ز جاماسپ نامیتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانشپذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهی نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشندل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمندهمی بود بهمن به زابلستان
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونهیی رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
آغاز داستان
کنون خورد باید می خوشگوار که میبوی مشک آید از جویبار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش خنک آنک دل شاد دارد به نوش
درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسفندی تواند برید
مرا نیست فرخ مر آن را که هست ببخشای بر مردم تنگدست
همه بوستان زیر برگ گلست همه کوه پرلاله و سنبلست
به پالیز بلبل بنالد همی گل از نالهی او ببالد همی
چو از ابر بینم همی باد و نم ندانم که نرگس چرا شد دژم
شب تیره بلبل نخسپد همی گل از باد و باران بجنبد همی
بخندد همی بلبل از هر دوان چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر چو از ابر بینم خروش هژبر
بدرد همی باد پیراهنش درفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گوا به نزدیک خورشید فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی به زیر گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی ز بلبل سخن گفتنی پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار ندارد بجز ناله زو یادگار
چو آواز رستم شب تیره ابر بدرد دل و گوش غران هژبر
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
ببودند هر دو بران رای مند
ببودند هر دو بران رای مند سپهبد برآمد به بالا بلند
از ایوان سه مجمر پر آتش ببرد برفتند با او سه هشیار و گرد
فسونگر چو بر تیغ بالا رسید ز دیبا یکی پر بیرون کشید
ز مجمر یکی آتشی برفروخت به بالای آن پر لختی بسوخت
چو پاسی ازان تیره شب درگذشت تو گفتی چو آهن سیاه ابر گشت
همانگه چو مرغ از هوا بنگرید درخشیدن آتش تیز دید
نشسته برش زال با درد و غم ز پرواز مرغ اندر آمد دژم
بشد پیش با عود زال از فراز ستودش فراوان و بردش نماز
به پیشش سه مجمر پر از بوی کرد ز خون جگر بر دو رخ جوی کرد
بدو گفت سیمرغ شاها چه بود که آمد ازین سان نیازت به دود
چنین گفت کاین بد به دشمن رساد که بر من رسید از بد بدنژاد
تن رستم شیردل خسته شد ازان خستگی جان من بسته شد
کزان خستگی بیم جانست و بس بران گونه خسته ندیدست کس
همان رخش گویی که بیجان شدست ز پیکان تنش زار و بیجان شدست
بیامد برین کشور اسفندیار نکوبد همی جز در کارزار
نجوید همی کشور و تاج و تخت برو بار خواهد همی با درخت
بدو گفت سیمرغ کای پهلوان مباش اندرین کار خستهروان
سزد گر نمایی به من رخش را همان سرفراز جهانبخش را
کسی سوی رستم فرستاد زال که لختی به چاره برافراز یال
بفرمای تا رخش را همچنان بیارند پیش من اندر زمان
چو رستم بران تند بالا رسید همان مرغ روشندل او را بدید
بدو گفت کای ژنده پیل بلند ز دست که گشتی بدین سان نژند
چرا رزم جستی ز اسفندیار چرا آتش افگندی اندر کنار
بدو گفت زال ای خداوند مهر چو اکنون نمودی بما پاک چهر
گر ایدونک رستم نگردد درست کجا خواهم اندر جهان جای جست
همه سیستان پاک ویران کنند به کام دلیران ایران کنند
شود کنده این تخمهی ما ز بن کنون بر چه رانیم یکسر سخن
نگه کرد مرغ اندران خستگی بدید اندرو راه پیوستگی
ازو چار پیکان به بیرون کشید به منقار از ان خستگی خون کشید
بران خستگیها بمالید پر هم اندر زمان گشت با زیب و فر
بدو گفت کاین خستگیها ببند همی باش یکچند دور از گزند
یکی پر من تر بگردان به شیر بمال اندران خستگیهای تیر
بران همنشان رخش را پیش خواست فرو کرد منقار بر دست راست
برون کرد پیکان شش از گردنش نبد خسته گر بسته جایی تنش
همانگه خروشی برآورد رخش بخندید شادان دل تاجبخش
بدو گفت مرغ ای گو پیلتن توی نامبردار هر انجمن
چرا رزم جستی ز اسفندیار که او هست رویینتن و نامدار
بدو گفت رستم گر او را ز بند نبودی دل من نگشتی نژند
مرا کشتن آسانتر آید ز ننگ وگر بازمانم به جایی ز جنگ
چنین داد پاسخ کز اسفندیار اگر سر بجا آوری نیست عار
که اندر زمانه چنویی نخاست بدو دارد ایران همی پشت راست
بپرهیزی از وی نباشد شگفت مرا از خود اندازه باید گرفت
که آن جفت من مرغ با دستگاه به دستان و شمشیر کردش تباه
اگر با من اکنون تو پیمان کنی سر از جنگ جستن پشمان کنی
نجویی فزونی به اسفندیار گه کوشش و جستن کارزار
ور ایدونک او را بیامد زمان نیندیشی از پوزش بیگمان
پسانگه یکی چاره سازم ترا به خورشید سر برفرازم ترا
چو بشنید رستم دلش شاد شد از اندیشهی بستن آزاد شد
بدو گفت کز گفت تو نگذرم وگر تیغ بارد هوا بر سرم
چنین گفت سیمرغ کز راه مهر بگویم کنون باتو راز سپهر
که هرکس که او خون اسفندیار بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج رهایی نیابد نماندش گنج
بدین گیتیش شوربختی بود وگر بگذرد رنج و سختی بود
شگفتی نمایم هم امشب ترا ببندم ز گفتار بد لب ترا
برو رخش رخشنده را برنشین یکی خنجر آبگون برگزین
چو بشنید رستم میان را ببست وزان جایگه رخش را برنشست
به سیمرغ گفت ای گزین جهان چه خواهد برین مرگ ما ناگهان
جهان یادگارست و ما رفتنی به گیتی نماند بجز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست مرا نام باید که تن مرگ راست
کجا شد فریدون و هوشنگ شاه که بودند با گنج و تخت و کلاه
برفتند و ما را سپردند جای جهان را چنین است آیین و رای
همی راند تا پیش دریا رسید ز سیمرغ روی هوا تیره دید
چو آمد به نزدیک دریا فراز فرود آمد آن مرغ گردنفراز
به رستم نمود آن زمان راه خشک همی آمد از باد او بوی مشک
بمالید بر ترکش پر خویش بفرمود تا رستم آمدش پیش
گزی دید بر خاک سر بر هوا نشست از برش مرغ فرمانروا
بدو گفت شاخی گزین راستتر سرش برترین و تنش کاستتر
بدان گز بود هوش اسفندیار تو این چوب را خوار مایه مدار
بر آتش مرین چوب را راست کن نگه کن یکی نغز پیکان کهن
بنه پر و پیکان و برو بر نشان نمودم ترا از گزندش نشان
چو ببرید رستم تن شاخ گز بیامد ز دریا به ایوان و رز
بران کار سیمرغ بد رهنمای همی بود بر تارک او به پای
بدو گفت اکنون چو اسفندیار بیاید بجوید ز تو کارزار
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
تو خواهش کن و لابه و راستی مکوب ایچ گونه در کاستی
مگر بازگردد به شیرین سخن بیاد آیدش روزگار کهن
که تو چند گه بودی اندر جهان به رنج و به سختی ز بهر مهان
چو پوزش کنی چند نپذیردت همی از فرومایگان گیردت
به زه کن کمان را و این چوب گز بدین گونه پرورده در آب رز
ابر چشم او راست کن هر دو دست چنانچون بود مردم گزپرست
زمانه برد راست آن را به چشم بدانگه که باشد دلت پر ز خشم
تن زال را مرغ پدرود کرد ازو تار وز خویشتن پود کرد
ازان جایگه نیکدل برپرید چو اندر هوا رستم او را بدید
یکی آتش چوب پرتاب کرد دلش را بران رزم شاداب کرد
یکی تیز پیکان بدو در نشاند چپ و راست پرها بروبر نشان
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۷]
بدانست رستم که لابه به کار
بدانست رستم که لابه به کار نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز که پیکانش را داده بد آب رز
همی راند تیر گز اندر کمان سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور فزایندهی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا توان مرا هم روان مرا
که چندین بپیچم که اسفندیار مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بیداد کوشد همی همی جنگ و مردی فروشد همی
به بادافره این گناهم مگیر توی آفرینندهی ماه و تیر
چو خودکامه جنگی بدید آن درنگ که رستم همی دیر شد سوی جنگ
بدو گفت کای سگزی بدگمان نشد سیر جانت ز تیر و کمان
ببینی کنون تیر گشتاسپی دل شیر و پیکان لهراسپی
یکی تیر بر ترگ رستم بزد چنان کز کمان سواران سزد
تهمتن گز اندر کمان راند زود بران سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی ازو دور شد دانش و فرهی
نگون شد سر شاه یزدانپرست بیفتاد چاچی کمانش ز دست
گرفته بش و یال اسپ سیاه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چنین گفت رستم به اسفندیار که آوردی آن تخم زفتی به بار
تو آنی که گفتی که رویین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم
من از شست تو هشت تیر خدنگ بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
به یک تیر برگشتی از کارزار بخفتی بران بارهی نامدار
هماکنون به خاک اندر آید سرت بسوزد دل مهربان مادرت
همانگه سر نامبردار شاه نگون اندر آمد ز پشت سپاه
زمانی همی بود تا یافت هوش بر خاک بنشست و بگشاد گوش
سر تیر بگرفت و بیرون کشید همی پر و پیکانش در خون کشید
همانگه به بهمن رسید آگهی که تیره شد آن فر شاهنشهی
بیامد به پیش پشوتن بگفت که پیکار ما گشت با درد جفت
تن ژنده پیل اندر آمد به خاک دل ما ازین درد کردند چاک
برفتد هر دو پیاده دوان ز پیش سپه تا بر پهلوان
بدیدند جنگی برش پر ز خون یکی تیر پرخون به دست اندرون
پشوتن بر و جامه را کرد چاک خروشان به سر بر همی کرد خاک
همی گشت بهمن به خاک اندرون بمالید رخ را بدان گرم خون
پشوتن همی گفت راز جهان که داند ز دینآوران و مهان
چو اسفندیاری که از بهر دین به مردی برآهیخت شمشیر کین
جهان کرد پاک از بد بتپرست به بد کار هرگز نیازید دست
به روز جوانی هلاک آمدش سر تاجور سوی خاک آمدش
بدی را کزو هست گیتی به درد پرآزار ازو جان آزاد مرد
فراوان برو بگذرد روزگار که هرگز نبیند بد کارزار
جوانان گرفتندش اندر کنار همی خون ستردند زان شهریار
پشوتن بروبر همی مویه کرد رخی پر ز خون و دلی پر ز درد
همی گفت زار ای یل اسفندیار جهانجوی و از تخمهی شهریار
که کند این چنین کوه جنگی ز جای که افگند شیر ژیان را ز پای
که کند این پسندیده دندان پیل که آگند با موج دریای نیل
چه آمد برین تخمه از چشم بد که بر بدکنش بیگمان بد رسد
کجا شد به رزم اندرون ساز تو کجا شد به بزم آن خوش آواز تو
کجا شد دل و هوش و آیین تو توانایی و اختر و دین تو
چو کردی جهان را ز بدخواه پاک نیامدت از پیل وز شیر باک
کنون آمدت سودمندی به کار که در خاک بیند ترا روزگار
که نفرین برین تاج و این تخت باد بدین کوشش بیش و این بخت باد
که چو تو سواری دلیر و جوان سرافراز و دانا و روشنروان
بدین سان شود کشته در کارزار به زاری سرآید برو روزگار
که مه تاج بادا و مه تخت شاه مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه
چنین گفت پر دانش اسفندیار که ای مرد دانای به روزگار
مکن خویشتن پیش من بر تباه چنین بود بهر من از تاج و گاه
تن کشته را خاک باشد نهال تو از کشتن من بدین سان منال
کجا شد فریدون و هوشنگ و جم ز باد آمده باز گردد به دم
همان پاکزاده نیاکان ما گزیده سرافراز و پاکان ما
برفتند و ما را سپردند جای نماند کس اندر سپنجی سرای
فراوان بکوشیدم اندر جهان چه در آشکار و چه اندر نهان
که تا رای یزدان به جای آورم خرد را بدین رهنمای آورم
چو از من گرفت ای سخن روشنی ز بد بسته شد راه آهرمنی
زمانه بیازید چنگال تیز نبد زو مرا روزگار گریز
امید من آنست کاندر بهشت دلافروز من بدرود هرچ کشت
به مردی مرا پور دستان نکشت نگه کن بدین گز که دارم به مشت
بدین چوب شد روزگارم به سر ز سیمرغ وز رستم چارهگر
فسونها و نیرنگها زال ساخت که اروند و بند جهان او شناخت
چو اسفندیار این سخن یاد کرد بپیچید و بگریست رستم به درد
چنین گفت کز دیو ناسازگار ترا بهره رنج من آمد به کار
چنانست کو گفت یکسر سخن ز مردی به کژی نیفگند بن
که تا من به گیتی کمر بستهام بسی رزم گردنکشان جستهام
سواری ندیدم چو اسفندیار زرهدار با جوشن کارزار
چو بیچاره برگشتم از دست اوی بدیدم کمان و بر و شست اوی
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
سوی چاره گشتم ز بیچارگی بدادم بدو سر به یکبارگی
زمان ورا در کمان ساختم چو روزش سرآمد بینداختم
گر او را همی روز باز آمدی مرا کار گز کی فراز آمدی
ازین خاک تیره بباید شدن به پرهیز یک دم نشاید زدن
همانست کز گز بهانه منم وزین تیرگی در فسانه منم
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بدانگه که رزم یلان شد دراز
بدانگه که رزم یلان شد دراز همی دیر شد رستم سرفراز
زواره بیاورد زان سو سپاه یکی لشکری داغدل کینهخواه
به ایرانیان گفت رستم کجاست برین روز بیهوده خامش چراست
شما سوی رستم به جنگ آمدید خرامان به چنگ نهنگ آمدید
همی دست رستم نخواهید بست برین رزمگه بر نشاید نشست
زواره به دشنام لب برگشاد همی کرد گفتار ناخوب یاد
برآشفت ازان پور اسفندیار سواری بد اسپافگن و نامدار
جوانی که نوش آذرش بود نام سرافراز و جنگاور و شادکام
برآشفت با سگزی آن نامدار زبان را به دشنام بگشاد خوار
چنین گفت کری گو برمنش به فرمان شاهان کند بدکنش
نفرمود ما را یل اسفندیار چنین با سگان ساختن کارزار
که پیچد سر از رای و فرمان او که یارد گذشتن ز پیمان او
اگر جنگ بر نادرستی کنید به کار اندرون پیش دستی کنید
ببینید پیکار جنگاوران به تیغ و سنان و به گرز گران
زواره بفرمود کاندر نهید سران را ز خون بر سر افسر نهید
زواره بیامد به پیش سپاه دهاده برآمد ز آوردگاه
بکشتند ز ایرانیان بیشمار چو نوشآذر آن دید بر ساخت کار
سمند سرافراز را بر نشست بیامد یکی تیغ هندی به دست
یکی نامور بود الوای نام سرافراز و اسپافگن و شادکام
کجا نیزهی رستم او داشتی پس پشت او هیچ نگذاشتی
چو از دور نوشآذر او را بدید بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی تیغ زد بر سر و گردنش بدو نیمه شد پیلپیکر تنش
زواره برانگیخت اسپ نبرد به تندی به نوشآذر آواز کرد
که او را فگندی کنون پای دار چو الوای را من نخوانم سوار
زواره یکی نیزه زد بر برش به خاک اندر آمد همانگه سرش
چو نوشآذر نامور کشته شد سپه را همه روز برگشته شد
برادرش گریان و دل پر ز جوش جوانی که بد نام او مهرنوش
غمی شد دل مرد شمشیرزن برانگیخت آن بارهی پیلتن
برفت از میان سپه پیش صف ز درد جگر بر لب آورده کف
وزان سو فرامرز چون پیل مست بیامد یکی تیغ هندی به دست
برآویخت با او همی مهرنوش دو رویه ز لشکر برآمد خروش
گرامی دو پرخاشجوی جوان یکی شاهزاده دگر پهلوان
چو شیران جنگی برآشوفتند همی بر سر یکدگر کوفتند
در آوردگه تیز شد مهرنوش نبودش همی با فرامرز توش
بزد تیغ بر گردن اسپ خویش سر بادپای اندرافگند پیش
فرامرز کردش پیاده تباه ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چو بهمن برادرش را کشته دید زمین زیر او چون گل آغشته دید
بیامد دوان نزد اسفندیار به جایی که بود آتش کارزار
بدو گفت کای نره شیر ژیان سپاهی به جنگ آمد از سگزیان
دو پور تو نوشآذر و مهرنوش به خواری به سگزی سپردند هوش
تو اندر نبردی و ما پر ز درد جوانان و کیزادگان زیر گرد
برین تخمه این ننگ تا جاودان بماند ز کردار نابخردان
دل مرد بیدارتر شد ز خشم پر از تاب مغز و پر از آب چشم
به رستم چنین گفت کای بدنشان چنین بود پیمان گردنکشان
تو گفتی که لشکر نیارم به جنگ ترا نیست آرایش نام و ننگ
نداری ز من شرم وز کردگار نترسی که پرسند روز شمار
ندانی که مردان پیمانشکن ستوده نباشد بر انجمن
دو سگزی دو پور مرا کشتهاند بران خیرگی باز برگشتهاند
چو بشنید رستم غمی گشت سخت بلرزید برسان شاخ درخت
به جان و سر شاه سوگند خورد به خورشید و شمشیر و دشت نبرد
که من جنگ هرگز نفرمودهام کسی کین چنین کرد نستودهام
ببندم دو دست برادر کنون گر او بود اندر بدی رهنمون
فرامرز را نیز بسته دو دست بیارم بر شاه یزدانپرست
به خون گرانمایگانشان بکش مشوران ازین رای بیهوده هش
چنین گفت با رستم اسفندیار که بر کین طاوس نر خون مار
بریزیم ناخوب و ناخوش بود نه آیین شاهان سرکش بود
تو ای بدنشان چارهی خویش ساز که آمد زمانت به تنگی فراز
بر رخش با هردو رانت به تیر برآمیزم اکنون چو با آب شیر
بدان تا کس از بندگان زین سپس نجویند کین خداوند کس
وگر زنده مانی ببندمت چنگ به نزدیک شاهت برم بیدرنگ
بدو گفت رستم کزین گفت و گوی چه باشد مگر کم شود آبروی
به یزدان پناه و به یزدان گرای که اویست بر نیک و بد رهنمای
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بدو گفت رستم که آرام گیر
بدو گفت رستم که آرام گیر چه گویی سخنهای نادلپذیر
دلت بیش کژی بپالد همی روانت ز دیوان ببالد همی
تو آن گوی کز پادشاهان سزاست نگوید سخن پادشا جز که راست
جهاندار داند که دستان سام بزرگست و بادانش و نیکنام
همان سام پور نریمان بدست نریمان گرد از کریمان بدست
بزرگست و گرشاسپ بودش پدر به گیتی بدی خسرو تاجور
همانا شنیدستی آواز سام نبد در زمانه چنو نیکنام
بکشتش به طوس اندرون اژدها که از چنگ او کس نیابد رها
به دریا نهنگ و به خشکی پلنگ ورا کس ندیدی گریزان ز جنگ
به دریا سر ماهیان برفروخت هماندر هوا پر کرگس بسوخت
همی پیل را درکشیدی به دم دل خرم از یاد او شدم دژم
و دیگر یکی دیو بد بدگمان تنش بر زمین و سرش به آسمان
که دریای چین تا میانش بدی ز تابیدن خور زیانش بدی
همی ماهی از آب برداشتی سر از گنبد ماه بگذاشتی
به خورشید ماهیش بریان شدی ازو چرخ گردنده گریان نشدی
دو پتیاره زین گونه پیچان شدند ز تیغ یلی هر دو بیجان شدند
همان مادرم دخت مهراب بود بدو کشور هند شاداب بود
که ضحاک بودیش پنجم پدر ز شاهان گیتی برآورده سر
نژادی ازین نامورتر کراست خردمند گردن نپیچد ز راست
دگر آنک اندر جهان سربسر یلان را ز من جست باید هنر
همان عهد کاوس دارم نخست که بر من بهانه نیارند جست
همان عهد کیخسرو دادگر که چون او نبست از کیان کس کمر
زمین را سراسر همه گشتهام بسی شاه بیدادگر کشتهام
چو من برگذشتم ز جیحون بر آب ز توران به چین آمد افراسیاب
ز کاوس در جنگ هاماوران به تنها برفتم به مازندران
نه ارژنگ ماندم نه دیو سپید نه سنجه نه اولاد غندی نه بید
همی از پی شاه فرزند را بکشتم دلیر خردمند را
که گردی چو سهراب هرگز نبود به زور و به مردی و رزم آزمود
ز پانصد همانا فزونست سال که تا من جدا گشتم از پشت زال
همی پهلوان بودم اندر جهان یکی بود با آشکارم نهان
به سام فریدون فرخنژاد که تاج بزرگی به سر بر نهاد
ز تخت اندرآورد ضحاک را سپرد آن سر و تاج او خاک را
دگر سام کو بود ما را نیا ببرد از جهان دانش و کیمیا
سه دیگر که چون من ببستم کمر تن آسان شد اندر جهان تاجور
بران خرمی روز هرگز نبود پی مرد بیراه بر دز نبود
که من بودم اندر جهان کامران مرا بود شمشیر و گرز گران
بدان گفتم این تا بدانی همه تو شاهی و گردنکشان چون رمه
تو اندر زمانه رسیده نوی اگر چند با فر کیخسروی
تن خویش بینی همی در جهان نهای آگه از کارهای نهان
چو بسیار شد گفتها میخوریم به می جان اندیشه را بشکریم
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بفرمود تا بهمن آمدش پیش
بفرمود تا بهمن آمدش پیش ورا پندها داد ز اندازه بیش
بدو گفت اسپ سیه بر نشین بیارای تن را به دیبای چین
بنه بر سرت افسر خسروی نگارش همه گوهر پهلوی
بران سان که هرکس که بیند ترا ز گردنکشان برگزیند ترا
بداند که هستی تو خسرونژاد کند آفریننده را بر تو یاد
ببر پنج بالای زرین ستام سرافراز ده موبد نیکنام
هم از راه تا خان رستم بران مکن کار بر خویشتن برگران
درودش ده از ما و خوبی نمای بیارای گفتار و چربی فزای
بگویش که هرکس که گردد بلند جهاندار وز هر بدی بیگزند
ز دادار باید که دارد سپاس که اویست جاوید نیکی شناس
چو باشد فزایندهی نیکویی به پرهیز دارد سر از بدخویی
بیفزایدش کامگاری و گنج بود شادمان در سرای سپنج
چو دوری گزیند ز کردار زشت بیابد بدان گیتی اندر بهشت
بد و نیک بر ما همی بگذرد چنین داند آن کس که دارد خرد
سرانجام بستر بود تیرهخاک بپرد روان سوی یزدان پاک
به گیتی هرانکس که نیکی شناخت بکوشید و با شهریاران بساخت
همان بر که کاری همان بدروی سخن هرچ گویی همان بشنوی
کنون از تو اندازه گیریم راست نباید برین بر فزون و نه کاست
که بگذاشتی سالیان بیشمار به گیتی بدیدی بسی شهریار
اگر بازجویی ز راه خرد بدانی که چونین نه اندر خورد
که چندین بزرگی و گنج و سپاه گرانمایه اسپان و تخت و کلاه
ز پیش نیاکان ما یافتی چو در بندگی تیز بشتافتی
چه مایه جهان داشت لهراسپ شاه نکردی گذر سوی آن بارگاه
چو او شهر ایران به گشتاسپ داد نیامد ترا هیچ زان تخت یاد
سوی او یکی نامه ننوشتهای از آرایش بندگی گشتهای
نرفتی به درگاه او بندهوار نخواهی به گیتی کسی شهریار
ز هوشنگ و جم و فریدون گرد که از تخم ضحاک شاهی ببرد
همی رو چنین تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد
چو گشتاسپ شه نیست یک نامدار به رزم و به بزم و به رای و شکار
پذیرفت پاکیزه دین بهی نهان گشت گمراهی و بیرهی
چو خورشید شد راه گیهان خدیو نهان شد بدآموزی و راه دیو
ازان پس که ارجاسپ آمد به جنگ سپه چون پلنگان و مهتر نهنگ
ندانست کس لشکرش را شمار پذیره شدش نامور شهریار
یکی گورستان کرد بر دشت کین که پیدا نبد پهن روی زمین
همانا که تا رستخیز این سخن میان بزرگان نگردد کهن
کنون خاور او راست تا باختر همی بشکند پشت شیران نر
ز توران زمین تا در هند و روم جهان شد مر او را چو یک مهره موم
ز دشت سواران نیزه گزار به درگاه اویند چندی سوار
فرستندش از مرزها باژ و ساو که با جنگ او نیستشان زور و تاو
ازان گفتم این با توای پهلوان که او از تو آزرده دارد روان
نرفتی بدان نامور بارگاه نکردی بدان نامداران نگاه
کرانی گرفتستی اندر جهان که داری همی خویشتن را نهان
فرامش ترا مهتران چون کنند مگر مغز و دل پاک بیرون کنند
همیشه همه نیکویی خواستی به فرمان شاهان بیاراستی
اگر بر شمارد کسی رنج تو به گیتی فزون آید از گنج تو
ز شاهان کسی بر چنین داستان ز بنده نبودند همداستان
مرا گفت رستم ز بس خواسته هم از کشور و گنج آراسته
به زاول نشستست و گشتست مست نگیرد کس از مست چیزی به دست
برآشفت یک روز و سوگند خورد به روز سپید و شب لاژورد
که او را بجز بسته در بارگاه نبیند ازین پس جهاندار شاه
کنون من ز ایران بدین آمدم نبد شاه دستور تا دم زدم
بپرهیز و پیچان شو از خشم اوی ندیدی که خشم آورد چشم اوی
چو اینجا بیایی و فرمان کنی روان را به پوزش گروگان کنی
به خورشید رخشان و جان زریر به جان پدرم آن جهاندار شیر
که من زین پشیمان کنم شاه را برافرزوم این اختر و ماه را
که من زین که گفتم نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
پشوتن برین بر گوای منست روان و خرد رهنمای منست
همی جستم از تو من آرام شاه ولیکن همی از تو دیدم گناه
پدر شهریارست و من کهترم ز فرمان او یک زمان نگذرم
همه دوده اکنون بباید نشست زدن رای و سودن بدین کار دست
زواره فرامرز و دستان سام جهاندیده رودابهی نیک نام
همه پند من یک به یک بشنوید بدین خوب گفتار من بگروید
نباید که این خانه ویران شود به کام دلیران ایران شود
چو بسته ترا نزد شاه آورم بدو بر فراوان گناه آورم
بباشیم پیشش بخواهش به پای ز خشم و ز کین آرمش باز جای
نمانم که بادی بتو بر وزد بران سان که از گوهر من سزد
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بفرمود کاسپ سیه زین کنید
بفرمود کاسپ سیه زین کنید به بالای او زین زرین کنید
پس از لشکر نامور صدسوار برفتند با فرخ اسفندیار
بیامد دمان تا لب هیرمند به فتراک بر گرد کرده کمند
ازین سو خروشی برآورد رخش وزان روی اسپ یل تاجبخش
چنین تا رسیدند نزدیک آب به دیدار هر دو گرفته شتاب
تهمتن ز خشک اندر آمد به رود پیاده شد و داد یل را درود
پس از آفرین گفت کز یک خدای همی خواستم تا بود رهنمای
که با نامداران بدین جایگاه چنین تندرست آید و با سپاه
نشینیم یکجای و پاسخ دهیم همی در سخن رای فرخ نهیم
چنان دان که یزدان گوای منست خرد زین سخن رهنمای منست
که من زین سخنها نجویم فروغ نگردم به هر کار گرد دروغ
که روی سیاوش گر دیدمی بدین تازهرویی نگردیدمی
نمانی همی چز سیاوخش را مر آن تاجدار جهان بخش را
خنک شاه کو چون تو دارد پسر به بالا و فرت بنازد پدر
خنک شهر ایران که تخت ترا پرستند بیدار بخت ترا
دژم گردد آنکس که با تو نبرد بجوید سرش اندر آید به گرد
همه دشمنان از تو پر بیم باد دل بدسگالان به دو نیم باد
همه ساله بخت تو پیروز باد شبان سیه بر تو نوروز باد
چو بشنید گفتارش اسفندیار فرود آمد از بارهی نامدار
گو پیلتن را به بر در گرفت چو خشنود شد آفرین برگرفت
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که دیدم ترا شاد و روشنروان
سزاوار باشد ستودن ترا یلان جهان خاک بودن ترا
خنک آنک چون تو پسر باشدش یکی شاخ بیند که بر باشدش
خنک آنک او را بود چون تو پشت بود ایمن از روزگار درشت
خنک زال کش بگذرد روزگار به گیتی بماند ترا یادگار
بدیدم ترا یادم آمد زریر سپهدار اسپافگن و نره شیر
بدو گفت رستم که ای پهلوان جهاندار و بیدار و روشنروان
یکی آرزو دارم از شهریار که باشم بران آرزو کامگار
خرامان بیایی سوی خان من به دیدار روشن کنی جام من
سزای تو گر نیست چیزی که هست بکوشیم و با آن بساییم دست
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای از یلان جهان یادگار
هرانکس کجا چون تو باشد به نام همه شهر ایران بدو شادکام
نشاید گذر کردن از رای تو گذشت از بر و بوم وز جای تو
ولیکن ز فرمان شاه جهان نپیچم روان آشکار و نهان
به زابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران این بوم جنگ
تو آن کن که بر یابی از روزگار بران رو که فرمان دهد شهریار
تو خود بند بر پای نه بیدرنگ نباشد ز بند شهنشاه ننگ
ترا چون برم بسته نزدیک شاه سراسر بدو بازگردد گناه
وزین بستگی من جگر خستهام به پیش تو اندر کمر بستهام
نمانم که تا شب بمانی به بند وگر بر تو آید ز چیزی گزند
همه از من انگار ای پهلوان بدی ناید از شاه روشنروان
ازان پس که من تاج بر سر نهم جهان را به دست تو اندر نهم
نه نزدیک دادار باشد گناه نه شرم آیدم نیز از روی شاه
چو تو بازگردی به زابلستان به هنگام بشکوفهی گلستان
ز من نیز یابی بسی خواسته که گردد بر و بومت آراسته
بدو گفت رستم که ای نامدار همی جستم از داور کردگار
که خرم کنم دل به دیدار تو کنون چون بدیدم من آزار تو
دو گردن فرازیم پیر و جوان خردمند و بیدار دو پهلوان
بترسم که چشم بد آید همی سر از خوب خوش برگراید همی
همی یابد اندر میان دیو راه دلت کژ کند از پی تاج و گاه
یکی ننگ باشد مرا زین سخن که تا جاودان آن نگردد کهن
که چون تو سپهبد گزیده سری سرافراز شیری و نامآوری
نیایی زمانی تو در خان من نباشی بدین مرز مهمان من
گر این تیزی از مغز بیرون کنی بکوشی و بر دیو افسون کنی
ز من هرچ خواهی تو فرمان کنم به دیدار تو رامش جان کنم
مگر بند کز بند عاری بود شکستی بود زشت کاری بود
نبیند مرا زنده با بند کس که روشن روانم برینست و بس
ز تو پیش بودند کنداوران نکردند پایم به بند گران
به پاسخ چنین گفتش اسفندیار که ای در جهان از گوان یادگار
همه راست گفتی نگفتی دروغ به کژی نگیرند مردان فروغ
ولیکن پشوتن شناسد که شاه چه فرمود تا من برفتم به راه
گر اکنون بیایم سوی خان تو بوم شاد و پیروز مهمان تو
تو گردن بپیچی ز فرمان شاه مرا تابش روز گردد سیاه
دگر آنک گر با تو جنگ آورم به پرخاش خوی پلنگ آورم
فرامش کنم مهر نان و نمک به من بر دگرگونه گردد فلک
وگر سربپیچم ز فرمان شاه بدان گیتی آتش بود جایگاه
ترا آرزو گر چنین آمدست یک امروز با می بساییم دست
که داند که فردا چه شاید بدن بدین داستانی نباید زدن
بدو گفت رستم که ایدون کنم شوم جامهی راه بیرون کنم
به یک هفته نخچیر کردم همی به جای بره گور خوردم همی
به هنگام خوردن مرا باز خوان چون با دوده بنشینی از پیش خوان
ازان جایگه رخش را برنشست دل خسته را اندر اندیشه بست
بیامد دمان تا به ایوان رسید رخ زال سام نریمان بدید
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
بدو گفت کای مهتر نامدار رسیدم به نزدیک اسفندیار
سواریش دیدم چو سرو سهی خردمند و با زیب و با فرهی
تو گفتی که شاه فریدون گرد بزرگی دانایی او را سپرد
به دیدن فزون آمد از آگهی همی تافت زو فر شاهنشهی
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
به شبگیر هنگام بانگ خروس
به شبگیر هنگام بانگ خروس ز درگاه برخاست آوای کوس
چو پیلی به اسپ اندر آورد پای بیاورد چون باد لشکر ز جای
همی رفت تا پیشش آمد دو راه فرو ماند بر جای پیل و سپاه
دژ گنبدان بود راهش یکی دگر سوی ز اول کشید اندکی
شترانک در پیش بودش بخفت تو گفتی که گشتست با خاک جفت
همی چوب زد بر سرش ساروان ز رفتن بماند آن زمان کاروان
جهانجوی را آن بد آمد به فال بفرمود کش سر ببرند و یال
بدان تا بدو بازگردد بدی نباشد بجز فره ایزدی
بریدند پرخاشجویان سرش بدو بازگشت آن زمان اخترش
غمی گشت زان اشتر اسفندیار گرفت آن زمان اختر شوم خوار
چنین گفت کانکس که پیروز گشت سر بخت او گیتی افروز گشت
بد و نیک هر دو ز یزدان بود لب مرد باید که خندان بود
وزانجا بیامد سوی هیرمند همی بود ترسان ز بیم گزند
بر آیین ببستند پردهسرای بزرگان لشگر گزیدند جای
شراعی بزد زود و بنهاد تخت بران تخت بر شد گو نیکبخت
می آورد و رامشگران را بخواند بسی زر و گوهر بریشان فشاند
به رامش دل خویشتن شاد کرد دل راد مردان پر از یاد کرد
چو گل بشکفید از می سالخورد رخ نامداران و شاه نبرد
به یاران چنین گفت کز رای شاه نپیچیدم و دور گشتم ز راه
مرا گفت بر کار رستم بسیچ ز بند و ز خواری میاسای هیچ
به کردن برفتم برای پدر کنون این گزین پیر پرخاشخر
بسی رنج دارد به جای سران جهان راست کرده به گرز گران
همه شهر ایران بدو زندهاند اگر شهریارند و گر بندهاند
فرستاده باید یکی تیز ویر سخنگوی و داننده و یادگیر
سواری که باشد ورا فر و زیب نگیرد ورا رستم اندر فریب
گر ایدونک آید به نزدیک ما درفشان کند رای تاریک ما
به خوبی دهد دست بند مرا به دانش ببندد گزند مرا
نخواهم من او را بجز نیکویی اگر دور دارد سر از بدخویی
پشوتن بدو گفت اینست راه برین باش و آزرم مردان بخواه
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
به فرزند پاسخ چنین داد شاه
به فرزند پاسخ چنین داد شاه که از راستی بگذری نیست راه
ازین بیش کردی که گفتی تو کار که یار تو بادا جهان کردگار
نبینم همی دشمنی در جهان نه در آشکارا نه اندر نهان
که نام تو یابد نه پیچان شود چه پیچان همانا که بیجان شود
به گیتی نداری کسی را همال مگر بیخرد نامور پور زال
که او راست تا هست زاولستان همان بست و غزنین و کاولستان
به مردی همی ز آسمان بگذرد همی خویشتن کهتری نشمرد
که بر پیش کاوس کی بنده بود ز کیخسرو اندر جهان زنده بود
به شاهی ز گشتاسپ نارد سخن که او تاج نو دارد و ما کهن
به گیتی مرا نیست کس هم نبرد ز رومی و توری و آزاد مرد
سوی سیستان رفت باید کنون به کار آوری زور و بند و فسون
برهنه کنی تیغ و گوپال را به بند آوری رستم زال را
زواره فرامرز را همچنین نمانی که کس برنشیند به زین
به دادار گیتی که او داد زور فروزندهی اختر و ماه و هور
که چون این سخنها به جای آوری ز من نشنوی زین سپس داوری
سپارم به تو تاج و تخت و کلاه نشانم بر تخت بر پیشگاه
چنین پاسخ آوردش اسفندیار که ای پرهنر نامور شهریار
همی دور مانی ز رستم کهن براندازه باید که رانی سخن
تو با شاه چین جنگ جوی و نبرد ازان نامداران برانگیز گرد
چه جویی نبرد یکی مرد پیر که کاوس خواندی ورا شیرگیر
ز گاه منوچهر تا کیقباد دل شهریاران بدو بود شاد
نکوکارتر زو به ایران کسی نبودست کاورد نیکی بسی
همی خواندندش خداوند رخش جهانگیر و شیراوژن و تاجبخش
نه اندر جهان نامداری نوست بزرگست و با عهد کیخسروست
اگر عهد شاهان نباشد درست نباید ز گشتاسپ منشور جست
چنین داد پاسخ به اسفندیار که ای شیر دل پرهنر نامدار
هرانکس که از راه یزدان بگشت همان عهد او گشت چون باد دشت
همانا شنیدی که کاوس شاه به فرمان ابلیس گم کرد راه
همی باسمان شد به پر عقاب به زاری به ساری فتاد اندر آب
ز هاماوران دیوزادی ببرد شبستان شاهی مر او را سپرد
سیاوش به آزار او کشته شد همه دوده زیر و زبر گشته شد
کسی کو ز عهد جهاندار گشت به گرد در او نشاید گذشت
اگر تخت خواهی ز من با کلاه ره سیستان گیر و برکش سپاه
چو آنجا رسی دست رستم ببند بیارش به بازو فگنده کمند
زواره فرامرز و دستان سام نباید که سازند پیش تو دام
پیاده دوانش بدین بارگاه بیاور کشان تا ببیند سپاه
ازان پس نپیچد سر از ما کسی اگر کام اگر گنج یابد بسی
سپهبد بروها پر از تاب کرد به شاه جهان گفت زین بازگرد
ترا نیست دستان و رستم به کار همی راه جویی به اسفندیار
دریغ آیدت جای شاهی همی مرا از جهان دور خواهی همی
ترا باد این تخت و تاج کیان مرا گوشهیی بس بود زین جهان
ولیکن ترا من یکی بندهام به فرمان و رایت سرافگندهام
بدو گفت گشتاسپ تندی مکن بلندی بیابی نژندی مکن
ز لشکر گزین کن فراوان سوار جهاندیدگان از در کارزار
سلیح و سپاه و درم پیش تست نژندی به جان بداندیش تست
چه باید مرا بیتو گنج و سپاه همان گنج و تخت و سپاه و کلاه
چنین داد پاسخ یل اسفندیار که لشکر نیاید مرا خود به کار
گر ایدونک آید زمانم فراز به لشکر ندارد جهاندار باز
ز پیش پدر بازگشت او به تاب چه از پادشاهی چه از خشم باب
به ایوان خویش اندر آمد دژم لبی پر ز باد و دلی پر ز غم
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
ز بلبل شنیدم یکی داستان
ز بلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتهی باستان
که چون مست باز آمد اسفندیار دژم گشته از خانهی شهریار
کتایون قیصر که بد مادرش گرفته شب و روز اندر برش
چو از خواب بیدار شد تیره شب یکی جام می خواست و بگشاد لب
چنین گفت با مادر اسفندیار که با من همی بد کند شهریار
مرا گفت چون کین لهراسپ شاه بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بیاری ز بند کنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدان پاک بیخو کنی بکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تراست همان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتاب سر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفت ندارد ز من راستیها نهفت
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بیکام او تاج بر سر نهم همه کشور ایرانیان را دهم
ترا بانوی شهر ایران کنم به زور و به دل جنگ شیران کنم
غمی شد ز گفتار او مادرش همه پرنیان خار شد بر برش
بدانست کان تاج و تخت و کلاه نبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت کای رنج دیده پسر ز گیتی چه جوید دل تاجور
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه تو داری برین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسر تو داری دگر لشکر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراست بزرگی و شاهی و بختش تراست
چه نیکوتر از نره شیر ژیان به پیش پدر بر کمر بر میان
چنین گفت با مادر اسفندیار که نیکو زد این داستان هوشیار
که پیش زنان راز هرگز مگوی چو گویی سخن بازیابی بکوی
مکن هیچ کاری به فرمان زن که هرگز نبینی زنی رای زن
پر از شرم و تشویر شد مادرش ز گفته پشیمانی آمد برش
بشد پیش گشتاسپ اسفندیار همی بود به آرامش و میگسار
دو روز و دو شب بادهی خام خورد بر ماهرویش دل آرام کرد
سیم روز گشتاسپ آگاه شد که فرزند جویندهی گاه شد
همی در دل اندیشه بفزایدش همی تاج و تخت آرزو آیدش
بخواند آن زمان شاه جاماسپ را همان فال گویان لهراسپ را
برفتند با زیجها برکنار بپرسید شاه از گو اسفندیار
که او را بود زندگانی دراز نشیند به شادی و آرام و ناز
به سر بر نهد تاج شاهنشهی برو پای دارد بهی و مهی
چو بشنید دانای ایران سخن نگه کرد آن زیجهای کهن
ز دانش بروها پر از تاب کرد ز تیمار مژگان پر از آب کرد
همی گفت بد روز و بد اخترم ببارید آتش همی بر سرم
مرا کاشکی پیش فرخ زریر زمانه فگندی به چنگال شیر
وگر خود نکشتی پدر مر مرا نگشتی به جاماسپ بداخترا
ورا هم ندیدی به خاک اندرون بران سان فگنده پیش پر ز خون
چو اسفندیاری که از چنگ اوی بدرد دل شیر ز آهنگ اوی
ز دشمن جهان سربسر پاک کرد به رزم اندرون نیستش هم نبرد
جهان از بداندیش بیبیم کرد تن اژدها را به دو نیم کرد
ازاین پس غم او بباید کشید بسی شور و تلخی بباید چشید
بدو گفت شاه ای پسندیده مرد سخن گوی وز راه دانش مگرد
هلا زود بشتاب و با من بگوی کزین پرسشم تلخی آمد به روی
گر او چون زریر سپهبد بود مرا زیستن زین سپس بد بود
ورا در جهان هوش بر دست کیست کزان درد ما را بباید گریست
بدو گفت جاماسپ کای شهریار تواین روز را خوار مایه مدار
ورا هوش در زاولستان بود به دست تهم پور دستان بود
به جاماسپ گفت آنگهی شهریار به من بر بگردد بد روزگار؟
که گر من سر تاج شاهنشهی سپارم بدو تاج و تخت مهی
نبیند بر و بوم زاولستان نداند کس او را به کاولستان
شود ایمن از گردش روزگار؟ بود اختر نیکش آموزگار؟
چنین داد پاسخ ستاره شمر که بر چرخ گردان نیابد گذر
ازین بر شده تیز چنگ اژدها به مردی و دانش که آمد رها
بباشد همه بودنی بیگمان نجستست ازو مرد دانا زمان
دل شاه زان در پراندیشه شد سرش را غم و درد هم پیشه شد
بد اندیشه و گردش روزگار همی بر بدی بودش آموزگار
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۸]
ز رستم چو بشنید بهمن سخن
ز رستم چو بشنید بهمن سخن روان گشت با موبد پاکتن
تهمتن زمانی به ره در بماند زواره فرامرز را پیش خواند
کز ایدر به نزدیک دستان شوید به نزد مه کابلستان شوید
بگویید کاسفندیار آمدست جهان را یکی خواستار آمدست
به ایوانها تخت زرین نهید برو جامهی خسرو آیین نهید
چنان هم که هنگام کاوس شاه ازان نیز پرمایهتر پایگاه
بسازید چیزی که باید خورش خورشهای خوب از پی پرورش
که نزدیک ما پور شاه آمدست پر از کینه و رزمخواه آمدست
گوی نامدارست و شاهی دلیر نیندیشد از جنگ یک دشت شیر
شوم پیش او گر پذیرد نوید به نیکی بود هرکسی را امید
اگر نیکویی بینم اندر سرش ز یاقوت و زر آورم افسرش
ندارم ازو گنج و گوهر دریغ نه برگستوان و نه گوپال و تیغ
وگر بازگرداندم ناامید نباشد مرا روز با او سپید
تو دانی که آن تابداده کمند سر ژنده پیل اندر آرد به بند
زواره بدو گفت مندیش ازین نجوید کسی رزم کش نیست کین
ندانم به گیتی چو اسفندیار برای و به مردی یکی نامدار
نیاید ز مرد خرد کار بد ندید او ز ما هیچ کردار بد
زواره بیامد به نزدیک زال وزان روی رستم برافراخت یال
بیامد دمان تا لب هیرمند سرش تیز گشته ز بیم گزند
عنان را گران کرد بر پیش رود همی بود تا بهمن آرد درود
چو بهمن بیامد به پردهسرای همی بود پیش پدر بر به پای
بپرسید ازو فرخ اسفندیار که پاسخ چه کرد آن یل نامدار
چو بشنید بنشست پیش پدر بگفت آنچ بشنیده بد در بدر
نخستین درودش ز رستم بداد پسانگاه گفتار او کرد یاد
همه دیده پیش پدر بازگفت همان نیز نادیده اندر نهفت
بدو گفت چون رستم پیلتن ندیده بود کس بهر انجمن
دل شیر دارد تن ژنده پیل نهنگان برآرد ز دریای نیل
بیامد کنون تا لب هیرمند ابی جوشن و خود و گرز و کمند
به دیدار شاه آمدستش نیاز ندانم چه دارد همی با تو راز
ز بهمن برآشفت اسفندیار ورا بر سر انجمن کرد خوار
بدو گفت کز مردم سرفراز نزیبد که با زن نشیند به راز
وگر کودکان را بکاری بزرگ فرستی نباشد دلیر و سترگ
تو گردنکشان را کجا دیدهای که آواز روباه بشنیدهای
که رستم همی پیل جنگی کنی دل نامور انجمن بشکنی
چنین گفت پس با پشوتن به راز که این شیر رزمآور جنگ ساز
جوانی همی سازد از خویشتن ز سالش همانا نیامد شکن
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
سخنهای آن نامور پیشگاه
سخنهای آن نامور پیشگاه چو بشنید بهمن بیامد به راه
بپوشید زربفت شاهنشهی بسر بر نهاد آن کلاه مهی
خرامان بیامد ز پردهسرای درفشی درفشان پس او به پای
جهانجوی بگذشت بر هیرمند جوانی سرافراز و اسپی بلند
هماندر زمان دیدهبانش بدید سوی زاولستان فغان برکشید
که آمد نبرده سواری دلیر به هر ای زرین سیاهی به زیر
پس پشت او خوار مایه سوار تنآسان گذشت از لب جویبار
هماندر زمان زال زر برنشست کمندی به فتراک و گرزی به دست
بیامد ز دیده مر او را بدید یکی باد سرد از جگر برکشید
چنین گفت کین نامور پهلوست سرافراز با جامهی خسروست
ز لهراسپ دارد همانا نژاد پی او برین بوم فرخنده باد
ز دیده بیامد به درگاه رفت زمانی به اندیشه بر زین بخفت
هماندر زمان بهمن آمد پدید ازو رایت خسروی گسترید
ندانست مرد جوان زال را بیفراخت آن خسروی یال را
چو نزدیکتر گشت آواز داد بدو گفت کای مرد دهقاننژاد
سرانجمن پور دستان کجاست که دارد زمانه بدو پشت راست
که آمد به زاول گو اسفندیار سراپرده زد بر لب رودبار
بدو گفت زال ای پسر کام جوی فرود آی و می خواه و آرام جوی
کنون رستم آید ز نخچیرگاه زواره فرامرز و چندی سپاه
تو با این سواران بباش ارجمند بیارای دل را به بگماز چند
چنین داد پاسخ که اسفندیار نفرمودمان رامش و میگسار
گزین کن یکی مرد جوینده راه که با من بیاید به نخچیرگاه
بدو گفت دستان که نام تو چیست همی بگذری تیز کام تو چیست
برآنم که تو خویش لهراسپی گر از تخمهی شاه گشتاسپی
چنین داد پاسخ که من بهمنم نبیرهی جهاندار رویین تنم
چو بشنید گفتار آن سرفراز فرود آمد از باره بردش نماز
بخندید بهمن پیاده ببود بپرسیدش و گفت بهمن شنود
بسی خواهشش کرد کایدر بایست چنین تیز رفتن ترا روی نیست
بدو گفت فرمان اسفندیار نشاید گرفتن چنین سست و خوار
گزین کرد مردی که دانست راه فرستاده با او به نخچیرگاه
همی رفت پیش اندرون رهنمون جهاندیدهیی نام او شیرخون
به انگشت بنمود نخچیرگاه هماندر زمان بازگشت او ز راه
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
سپیده همانگه ز که بر دمید
سپیده همانگه ز که بر دمید میان شب تیره اندر چمید
بپوشید رستم سلیح نبرد همی از جهان آفرین یاد کرد
چو آمد بر لشکر نامدار که کین جوید از رزم اسفندیار
بدو گفت برخیز ازین خواب خوش برآویز با رستم کینهکش
چو بشنید آوازش اسفندیار سلیح جهان پیش او گشت خوار
چنین گفت پس با پشوتن که شیر بپیچد ز چنگال مرد دلیر
گمانی نبردم که رستم ز راه به ایوان کشد ببر و گبر و کلاه
همان بارکش رخش زیراندرش ز پیکان نبود ایچ پیدا برش
شنیدم که دستان جادوپرست به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد برابر نکردم پس این با خرد
پشوتن بدو گفت پر آب چشم که بر دشمنت باد تیمار و خشم
چه بودت که امروز پژمردهای همانا به شب خواب نشمردهای
میان جهان این دو یل را چه بود که چندین همی رنج باید فزود
بدانم که بخت تو شد کندرو که کین آورد هر زمان نو به نو
بپوشید جوشن یل اسفندیار بیامد بر رستم نامدار
خروشید چون روی رستم بدید که نام تو باد از جهان ناپدید
فراموش کردی تو سگزی مگر کمان و بر مرد پرخاشخر
ز نیرنگ زالی بدین سان درست وگرنه که پایت همی گور جست
بکوبمت زین گونه امروز یال کزین پس نبیند ترا زنده زال
چنین گفت رستم به اسفندیار که ای سیر ناگشته از کارزار
بترس از جهاندار یزدان پاک خرد را مکن با دل اندر مغاک
من امروز نز بهر جنگ آمدم پی پوزش و نام و ننگ آمدم
تو با من به بیداد کوشی همی دو چشم خرد را بپوشی همی
به خورشید و ماه و به استا و زند که دل را نرانی به راه گزند
نگیری به یاد آن سخنها که رفت وگر پوست بر تن کسی را بکفت
بیابی ببینی یکی خان من روندست کام تو بر جان من
گشایم در گنج دیرینه باز کجا گرد کردم به سال دراز
کنم بار بر بارگیهای خویش به گنجور ده تا براند ز پیش
برابر همی با تو آیم به راه کنم هرچ فرمان دهی پیش شاه
اگر کشتنیم او کشد شایدم همان نیز اگر بند فرمایدم
همی چاره جویم که تا روزگار ترا سیر گرداند از کارزار
نگه کن که دانای پیشی چه گفت که هرگز مباد اختر شوم جفت
چنین داد پاسخ که مرد فریب نیم روز پرخاش و روز نهیب
اگر زنده خواهی که ماند به جای نخستین سخن بند بر نه به پای
از ایوان و خان چند گویی همی رخ آشتی را بشویی همی
دگر باره رستم زبان برگشاد مکن شهریارا ز بیداد یاد
مکن نام من در جهان زشت و خوار که جز بد نیاید ازین کارزار
هزارانت گوهر دهم شاهوار همان یارهی زر با گوشوار
هزارانت بنده دهم نوشلب پرستنده باشد ترا روز و شب
هزارت کنیزک دهم خلخی که زیبای تاجاند با فرخی
دگر گنج سام نریمان و زال گشایم به پیش تو ای بیهمال
همه پاک پیش تو گرد آورم ز زابلستان نیز مرد آورم
که تا مر ترا نیز فرمان کنند روان را به فرمان گروگان کنند
ازان پس به پیشت پرستارورا دوان با تو آیم بر شهریار
ز دل دور کن شهریارا تو کین مکن دیو را با خرد همنشین
جز از بند دیگر ترا دست هست بمن بر که شاهی و یزدان پرست
که از بند تا جاودان نام بد بماند به من وز تو انجام بد
به رستم چنین گفت اسفندیار که تا چندگویی سخن نابکار
مرا گویی از راه یزدان بگرد ز فرمان شاه جهانبان بگرد
که هرکو ز فرمان شاه جهان بگردد سرآید بدو بر زمان
جز از بند گر کوشش (و) کارزار به پیشم دگرگونه پاسخ میار
به تندی به پاسخ گو نامدار چنین گفت کای پرهنر شهریار
همی خوار داری تو گفتار من به خیره بجویی تو آزار من
چنین داد پاسخ که چند از فریب همانا به تنگ اندر آمد نشیب
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
نشست از بر رخش چون پیل مست
نشست از بر رخش چون پیل مست یکی گرزهی گاو پیکر به دست
بیامد دمان تا به نزدیک آب سپه را به دیدار او بد شتاب
هرانکس که از لشکر او را بدید دلش مهر و پیوند او برگزید
همی گفت هرکس که این نامدار نماند به کس جز به سام سوار
برین کوههی زین که آهنست همان رخش گویی که آهرمنست
اگر هم نبردش بود ژنده پیل برافشاند از تارک پیل نیل
کسی مرد ازین سان به گیتی ندید نه از نامداران پیشین شنید
خرد نیست اندر سر شهریار که جوید ازین نامور کارزار
برین سان همی از پی تاج و گاه به کشتن دهد نامداری چو ماه
به پیری سوی گنج یازان ترست به مهر و به دیهیم نازان ترست
همی آمد از دور رستم چو شیر به زیر اندرون اژدهای دلیر
چو آمد به نزدیک اسفندیار همانگه پذیره شدش نامدار
بدو گفت رستم که ای پهلوان نوآیین و نوساز و فرخ جوان
خرامی نیرزید مهمان تو چنین بود تا بود پیمان تو
سخن هرچ گویم همه یاد گیر مشو تیز با پیر بر خیره خیر
همی خویشتن را بزرگ آیدت وزین نامداران سترگ آیدت
همانا به مردی سبک داریم به رای و به دانش تنک داریم
به گیتی چنان دان که رستم منم فروزندهی تخم نیرم منم
بخاید ز من چنگ دیو سپید بسی جاودان را کنم ناامید
بزرگان که دیدند ببر مرا همان رخش غران هژبر مرا
چو کاموس جنگی چو خاقان چین سواران جنگی و مردان کین
که از پشت زینشان به خم کمند ربودم سر و پای کردم به بند
نگهدار ایران و توران منم به هر جای پشت دلیران منم
ازین خواهش من مشو بدگمان مدان خویشتن برتر از آسمان
من از بهر این فر و اورند تو بجویم همی رای و پیوند تو
نخواهم که چون تو یکی شهریار تبه دارد از چنگ من روزگار
که من سام یل رابخوانم دلیر کزو بیشه بگذاشتی نره شیر
به گیتی منم زو کنون یادگار دگر شاهزاده یل اسفندیار
بسی پهلوان جهان بودهام سخنها ز هر گونه بشنودهام
سپاسم ز یزدان که بگذشت سال بدیدم یکی شاه فرخ همال
که کین خواهد از مرد ناپاک دین جهانی بروبر کنند آفرین
توی نامور پرهنر شهریار به جنگ اندرون افسر کارزار
بخندید از رستم اسفندیار بدو گفت کای پور سام سوار
شدی تنگدل چون نیامد خرام نجستم همی زین سخن کام و نام
چنین گرم بد روز و راه دراز نکردم ترا رنجه تندی مساز
همی گفتم از بامداد پگاه به پوزش بسازم سوی داد راه
به دیدار دستان شوم شادمان به تو شاد دارم روان یک زمان
کنون تو بدین رنج برداشتی به دشت آمدی خانه بگذاشتی
به آرام بنشین و بردار جام ز تندی و تیزی مبر هیچ نام
به دست چپ خویش بر جای کرد ز رستم همی مجلس آرای کرد
جهاندیده گفت این نه جای منست بجایی نشینم که رای منست
به بهمن بفرمود کز دست راست نشستی بیارای ازان کم سزاست
چنین گفت با شاهزاده به خشم که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم که از تخمهی سام کنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد کفی راد دارد دلی پر ز داد
سزاوار من گر ترا نیست جای مرا هست پیروزی و هوش و رای
ازان پس بفرمود فرزند شاه که کرسی زرین نهد پیش گاه
بدان تا گو نامور پهلوان نشیند بر شهریار جوان
بیامد بران کرسی زر نشست پر از خشم بویا ترنجی بدست
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
همی بود بهمن به زابلستان
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونهیی رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هماندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آبروی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهی تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهی درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینهجوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشنروان
نبیره که از جان گرامیتر است به دانش ز جاماسپ نامیتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانشپذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهی نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشندل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمندهمی بود بهمن به زابلستان
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
ادبیات پارسی, [۱۸.۱۲.۱۶ ۲۱:۱۹]
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونهیی رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
پشوتن بیامد گوایی بداد سخنهای رستم همه کرد یاد
همان زاری و پند و اروند او سخن گفتن از مرز و پیوند او
ازان نامور شاه خشنود گشت گراینده را آمدن سود گشت
ز رستم دل نامور گشت خوش نزد نیز بر دل ز تیمار تش
هماندر زمان نامه پاسخ نوشت به باغ بزرگی درختی بکشت
چنین گفت کز جور چرخ بلند چو خواهد رسیدن کسی را گزند
به پرهیز چون بازدارد کسی وگر سوی دانش گراید بسی
پشوتن بگفت آنچ درخواستی دل من به خوبی بیاراستی
ز گردون گردان که یارد گذشت خردمند گرد گذشته نگشت
تو آنی که بودی وزان بهتری به هند و به قنوج بر مهتری
ز بیشی هرآنچت بباید بخواه ز تخت و ز مهر و ز تیغ و کلاه
فرستاده پاسخ بیاورد زود بدان سان که رستمش فرموده بود
چنین تا برآمد برین گاه چند ببد شاهزاده به بالا بلند
خردمند و بادانش و دستگاه به شاهی برافراخت فرخ کلاه
بدانست جاماسپ آن نیک و بد که آن پادشاهی به بهمن رسد
به گشتاسپ گفت ای پسندیده شاه ترا کرد باید به بهمن نگاه
ز دانش پدر هرچ جست اندر اوی به جای آمد و گشت با آبروی
به بیگانه شهری فراوان بماند کسی نامهی تو بروبر نخواند
به بهمن یکی نامه باید نوشت بسان درختی به باغ بهشت
که داری به گیتی جز او یادگار گسارندهی درد اسفندیار
خوش آمد سخن شاه گشتاسپ را بفرمود فرخنده جاماسپ را
که بنویس یک نامه نزدیک اوی یکی سوی گردنکش کینهجوی
که یزدان سپاس ای جهان پهلوان که ما از تو شادیم و روشنروان
نبیره که از جان گرامیتر است به دانش ز جاماسپ نامیتر است
به بخت تو آموخت فرهنگ و رای سزد گر فرستی کنون باز جای
یکی سوی بهمن که اندر زمان چو نامه بخوانی به زابل ممان
که ما را به دیدارت آمد نیاز برآرای کار و درنگی مساز
به رستم چو برخواند نامه دبیر بدان شاد شد مرد دانشپذیر
ز چیزی که بودش به گنج اندرون ز خفتان وز خنجر آبگون
ز برگستوان و ز تیر و کمان ز گوپال و ز خنجر هندوان
ز کافور وز مشک وز عود تر هم از عنبر و گوهر و سیم و زر
ز بالا و از جامهی نابرید پرستار وز کودکان نارسید
کمرهای زرین و زرین ستام ز یاقوت با زنگ زرین دو جام
همه پاک رستم به بهمن سپرد برنده به گنجور او بر شمرد
تهمتن بیامد دو منزل به راه پس او را فرستاد نزدیک شاه
چو گشتاسپ روی نبیره بدید شد از آب دیده رخش ناپدید
بدو گفت اسفندیاری تو بس نمانی به گیتی جز او را به کس
ورا یافت روشندل و یادگیر ازان پس همی خواندش اردشیر
گوی بود با زور و گیرنده دست خردمند و دانا و یزدان پرست
چو بر پای بودی سرانگشت اوی ز زانو فزونتر بدی مشت اوی
همی آزمودش به یک چندگاه به بزم و به رزم و به نخجیرگاه
به میدان چوگان و بزم و شکار گوی بود مانند اسفندیار
ازو هیچ گشتاسپ نشکیفتی به می خوردن اندرش بفریفتی
همی گفت کاینم جهاندار داد غمی بودم از بهر تیمار داد
بماناد تا جاودان بهمنم چو گم شد سرافراز رویین تنم
سرآمد همه کار اسفندیار که جاوید بادا سر شهریار
همیشه دل از رنج پرداخته زمانه به فرمان او ساخته
دلش باد شادان و تاجش بلند به گردن بداندیش او را کمندهمی بود بهمن به زابلستان
همی بود بهمن به زابلستان به نخچیر گر با می و گلستان
سواری و می خوردن و بارگاه بیاموخت رستم بدان پور شاه
به هر چیز پیش از پسر داشتش شب و روز خندان به بر داشتش
چو گفتار و کردار پیوسته شد در کین به گشتاسپ بر بسته شد
یکی نامه بنوشت رستم به درد همه کار فرزند او یاد کرد
سر نامه کرد آفرین از نخست بدانکس که کینه نبودش نجست
دگر گفت یزدان گوای منست پشوتن بدین رهنمای منست
که من چند گفتم به اسفندیار مگر کم کند کینه و کارزار
سپردم بدو کشور و گنج خویش گزیدم ز هرگونهیی رنج خویش
زمانش چنین بود نگشاد چهر مرا دل پر از درد و سر پر ز مهر
بدین گونه بد گردش آسمان بسنده نباشد کسی با زمان
کنون این جهانجوی نزد منست که فرخ نژاد اورمزد منست
هنرهای شاهانش آموختم از اندرز فام خرد توختم
چو پیمان کند شاه پوزش پذیر کزین پس نیندیشد از کار تیر
نهان من و جان من پیش اوست اگر گنج و تاجست و گر مغز و پوست
چو آن نامه شد نزد شاه جهان پراگنده شد آن میان مهان
از ربات ادبیات پارسی